چرا میان تصویر ذهنی نخبگان ایرانی از کشورهای عربی و واقعیت این جوامع، تباینی آشتیناپذیر وجود دارد؟ پاسخ را باید در معماری قدرت این سرزمینها جست؛ ساختارهایی که در نگاه نخست یکپارچه مینمایند، اما در بطن خود حامل تمایزهایی بنیادیناند.
توهم یکپارچگی
اولین و شاید مهلکترین خطا در سیاستگذاری خارجی ایران، نگریستن به همسایگان جنوبی به مثابه یک بلوک واحد و صلب است. در ادبیات سیاسی و رسانهای ایران، اصطلاح «کشورهای حوزه خلیجفارس» غالباً چنان به کار میرود که گویی همه این بازیگران، از کویت تا عمان، دارای ساختار حکمرانی و منطق سیاسی یکسانی هستند. این نگاه تقلیلگرایانه، مانع درک ظرافتهای ژئوپلیتیکی میشود که رفتار هر یک از این دولتها را در مواقع بحران شکل میدهد.
تفاوتهای میان این کشورها، گاه عمیقتر از اشتراکات صوریشان در قالب شورای همکاری خلیجفارس است. عربستان سعودی یک استثنای ساختاری است. آلسعود نه به عنوان قبیلهای منتخب، بلکه به منزله «قدرتی فاتح» شناخته میشود؛ آنها شبهجزیره را از طریق غلبه نظامی بر قبایل رقیب تسخیر کردند و دولتی بر پایه اقتدار ناشی از پیروزی در میدان نبرد بنا نهادند. این تبارشناسی تاریخی به ریاض نوعی اعتماد به نفس سیاسی و ادعای رهبری منطقهای بخشیده که در سایر پایتختها با احتیاط نگریسته میشود.
کویت الگویی کاملاً متفاوت را تجربه کرده است. خاندان آلصباح نه از راه فتح نظامی، بلکه بر اساس نوعی قرارداد اجتماعی با خاندانهای بزرگ تجاری به قدرت رسید: حکمرانی از آن آلصباح، و امور تجاری در ید قدرت سایر خاندانها. همین تفاوت ریشهای بود که کویت را در سال ۱۹۶۱، برای تثبیت استقلالش در برابر مدعیات ارضی عراق، به سمت پارلمانتاریسم سوق داد؛ ابزاری برای پیوند دادن تودهها به حاکمیت و ایجاد سپری ملی در برابر تهدیدات خارجی. این مدل در قطر یا امارات با این کیفیت دیده نمیشود.
این تمایزهای نهادی مستقیماً بر رفتار دیپلماتیک اثر میگذارند. عربستان به دنبال موازنه قدرت در سطح کلان است؛ بحرین با توجه به بافت مذهبی خاص و جزیرهای بودنش، استراتژیهای امنیتی متفاوتی دنبال میکند؛ و عمان، سیاست بیطرفی فعال را به عنوان برگ برنده اصلی خود نگه داشته است. تنها با درک این تمایزهاست که میتوان فهمید چرا یک نسخه دیپلماتیک واحد برای تمام این پایتختها کارگر نمیافتد.
خانههای پوشالی؟
یکی از مزمنترین خطاهای تحلیلی در میان نخبگان ایرانی، لرزان پنداشتن حکومتهای عرب خلیجفارس است. این دیدگاه که این نظامها با کمترین فشار فرو میپاشند، ناشی از درک ناقصی است از ریشههای ماندگاریشان. بسیاری از تحلیلگران ایرانی، با تعمیم تجربه انقلاب ۱۳۵۷، همواره در انتظار جرقهای هستند تا شعلههای بهار عربی این تختهای پادشاهی را خاکستر کند. اما واقعیت میدانی حکایت از صلابتی دارد که ریشه در مکانیسمهای پیچیده اقتصاد سیاسی رانتی و بافت اجتماعی درهمتنیده دارد.
در تحلیلهای رایج، رانت نفت نقطه ضعف دولتها معرفی میشود؛ اما در این پادشاهیها، رانت به گونهای معکوس در جهت تحکیم حاکمیت عمل میکند. برخلاف مدل ایران یا عراق که کاهش قیمت نفت مستقیماً به تضعیف بودجه و بروز اعتراضات معیشتی منجر میشود، در اینجا کاهش درآمدهای نفتی لزوماً نهاد سلطنت را تضعیف نمیکند. چون تمام درآمدهای نفتی مستقیماً به خزانه خاندان حاکم میریزد، در زمان بحران مالی این جامعه و بخش خصوصیاند که برای دریافت امتیازات و قراردادهای دولتی، وابستگیشان به مرکز قدرت تشدید میشود. دولت رانتیر اینجا نه یک توزیعکننده منفعل، بلکه معماری است که از طریق قطرهچکانی ثروت، وفاداری نخبگان تجاری را تضمین میکند.
نمونه عینی را میتوان در بحرانهای ژئوپلیتیکی دید. در جریان یکی از دورههای تنش دریایی که زنجیره تأمین کالا را مختل کرد، کمبود اقلامی ساده در بازارهای منطقه به جای ایجاد خشم علیه دولت، باعث شد تجار بزرگ محلی برای بازگشایی مسیرها و دریافت حمایت به خاندان حاکم متوسل شوند. این اقتصاد تحت حمایت، ثباتی ایجاد کرده که با مدلهای ناپایدار مصر یا یمن قابل مقایسه نیست.
علاوه بر رانت، پیوندهای ارگانیک میان خاندانهای حاکم و قبایل بزرگ، سدی مستحکم در برابر فروپاشی است. در قطر، خاندان آلثانی از طریق ازدواجهای استراتژیک و شراکتهای اقتصادی، در تار و پود تمامی خانوادههای صاحبنفوذ نفوذ کرده است. در چنین ساختاری، سقوط نظام سیاسی به معنای فروپاشی ساختار معیشتی و اجتماعی همه قبایل است؛ بنابراین تصور انقلابی شدن سریع این جوامع، بیش از آنکه تحلیل باشد، آرزویی ایدئولوژیک است که با واقعیتهای سخت منطقه تصادم پیدا میکند.
این ثبات داخلی، پارادوکس عجیبی پدید آورده: دولتهایی که در داخل بسیار مستحکمند، اما در عرصه خارجی خود را در محاصره تهدیدات میبینند؛ و همین امر آنها را به سمت آنچه میتوان «ژئوپلیتیک ترس» نامید سوق داده است.
ژئوپلیتیک ترس
احساس ناامنی تاریخی، سنگ بنای سیاست خارجی پادشاهیهای کوچک خلیجفارس است. ریشه این هراس ساختاری به دوران نفوذ بریتانیا بازمیگردد؛ زمانی که این خاندانها برای بقا در برابر مدعیات ارضی همسایگان بزرگ، داوطلبانه تحتالحمایه لندن شدند. شدت این وابستگی روانی به حدی بود که وقتی بریتانیا در ۱۹۷۱ اعلام کرد نیروهایش را از شرق سوئز خارج میکند، شوک عمیقی به این پایتختها وارد شد؛ تا آنجا که دولت نوپای امارات پیشنهاد داد تمام هزینههای ابقای پایگاههای انگلیسی را شخصاً بپردازد.
خروج بریتانیا درست با بازپسگیری جزایر سهگانه توسط ایران همزمان شد. از منظر امارات و همسایگان، این اقدام نه اعمال یک حق تاریخی، بلکه نخستین نشانه از اشتهای «قدرت بزرگ همسایه» برای بلعیدن بازیگران کوچکتر بود. انقلاب ۱۳۵۷ این هراس تاریخی را به یک پارانوی وجودی تبدیل کرد. شعار صدور انقلاب و نفی مشروعیت نظامهای پادشاهی برای این کشورها به معنای پایان مدل حکمرانیشان بود. ایران پادشاهی برای آنها یک رقیب ژئوپلیتیک به شمار میرفت، اما ایران انقلابی به یک تهدید هویتی و ایدئولوژیک تبدیل شد.
در پاسخ به این تهدید، این کشورها استراتژی «الحاق به قدرتمند» را برگزیدند؛ با واگذاری پایگاههای نظامی و پیوند زدن امنیت خود به ایالات متحده، خلاء ناشی از خروج بریتانیا را پر کردند. اما این ازدواج امنیتی همواره با هراس از «رهاشدگی» همراه بوده است. در دوران اوباما و امضای برجام، این پادشاهیها به این نتیجه رسیدند که متحد استراتژیکشان حاضر است برای حل معادلات کلانتر با تهران، منافع آنها را قربانی کند. همین احساس، جرقهای شد تا به جای اتکای صرف به یک قدرت، به سمت تنوعبخشی به شرکای امنیتی و ابداع شیوههای نوین دیپلماسی حرکت کنند.
از تالارهای شرایتون تا اتاقهای خاموش مسقط
در سالهای اخیر، کشورهای کوچک خلیجفارس میانجیگری را نه صرفاً به عنوان ژستی بشردوستانه، بلکه به مثابه ابزاری برای کسب مشروعیت بینالمللی و تضمین بقای ملی به کار گرفتهاند. در جهانی که قدرتهای بزرگ به سمت انزوا یا تقابلهای فرساینده حرکت میکنند، ایفای نقش «پل ارتباطی» میتواند امنیت را بیش از تانکها و جنگندهها تضمین کند. در این عرصه، دو الگوی متمایز توسط قطر و عمان دنبال میشود.
مدل قطری بر دیپلماسی پرسروصدا، برندینگ سیاسی و قدرت نرم رسانهای استوار است. قطر با استفاده از بازوی قدرتمند الجزیره، خود را به عنوان کانون حل بحرانهای جهانی معرفی میکند. وقتی دوحه میزبان مذاکرات است، همه چیز در مجللترین تالارها و در برابر دوربینهای بینالمللی رخ میدهد. این کشور حتی میانجیگری را در قانون اساسی جدید خود به عنوان وظیفهای ملی تثبیت کرده است؛ از میزبانی مذاکرات طالبان و آمریکا گرفته تا میانجیگری در تبادل زندانیان میان ایران و واشینگتن و آزادسازی داراییهای بلوکه شده ایران در کره جنوبی. این «برندینگ میانجیگری» در حقیقت یک بیمهنامه امنیتی است: کشوری که مرکز ثقل دیپلماسی جهان است، به آسانی قابل حذف یا اشغال نخواهد بود.
مدل عمانی، اما در نقطه مقابل قرار دارد؛ بر پایه محرمانگی مطلق، دفاتر خوب و اجتناب از هیاهوی رسانهای. مسقط برخلاف دوحه به دنبال جلب توجه نیست. میانجیگری عمانی در اتاقهای خاموش وزارت خارجه و دور از چشم خبرنگاران صورت میگیرد. هر زمان ایران و آمریکا نیاز داشتهاند درباره مسائل استراتژیکی که نباید در ملأ عام فاش شود گفتوگو کنند، مسقط انتخاب نخست بوده است. این دیپلماسی ظریف، اما نتوانسته سایه سنگین واقعیتهای نظامی را از سر منطقه دور کند.
سایه جنگ
امنیت کشورهای خلیجفارس با تراز تنش میان ایران، آمریکا و اسرائیل عمیقاً گره خورده است. واقعیت عریان نظامی نشان دادکه در زمان جنگ، پادشاهیهای جنوبی نه ناظر، بلکه صحنه تئاتر جنگ خواهند بود.
لایهای تازه از پیچیدگی با پیمان ابراهیم و ورود اسرائیل به معادلات امنیتی خلیجفارس افزوده شده است. حضور رادارهای اسرائیلی در خاک امارات برای رصد ایران، بازی را از یک رقابت منطقهای به تقابلی موجودیتی تبدیل کرده. امارات و بحرین با پناه بردن به چتر پدافندی اسرائیل کوشیدهاند ضعفهایشان را بپوشانند، اما این اقدام آنها را به هدف مستقیم استراتژیهای ایران تبدیل کرده است.
فراتر از اینستاگرام
بسیاری از جوانان و نخبگان ایرانی با نگاهی شیفتهوار به «مدل دبی» یا درخشش آسمانخراشهای قطر مینگرند. اما این تصویر که عمدتاً از پشت شیشه شبکههای اجتماعی القا میشود، با واقعیتهای ساختاری این جوامع فرسنگها فاصله دارد.
در قطر با جمعیتی حدود ۳.۳ میلیون نفر، تنها حدود سیصد هزار نفر شهروند بومیاند. بیش از نود درصد جمعیت، مهاجرانی هستند که چرخ این سیستم را میگردانند؛ از کارگران نپالی و هندی تا استادان دانشگاههای آمریکایی. این یک «جامعه در اجاره» است که شهروندان بومی در لایههای مدیریتیاش عمدتاً به تأیید امور مشغولند و کارهای فکری، فنی و خدماتی را بیگانگان انجام میدهند. فقر به معنای متعارف وجود ندارد، چون فقرا شهروند نیستند و به محض پایان قرارداد اخراج میشوند. این عدم اصالت ساختاری باعث میشود این مدلها برای کشوری با پیشینه تمدنی و پیچیدگیهای جمعیتی ایران، نه تنها مطلوب نباشند، بلکه اصولاً غیرقابل اجرا باشند.
جالب اینجاست که همین مدل دبی که در ایران ستایش میشود، در دورانهایی، چون ریاستجمهوری خاتمی، برای حاکمان امارات یک تهدید نرم محسوب میشد. درواقع علت تبدیل شدن دبی به قطب تجاری منطقه منزوی بودن ایران بود. اگر ایران با آن پتانسیل عظیم انسانی و جغرافیایی چهرهای جذاب و متمدن از خود نشان میداد، سرمایهگذاران به جای بنادر مصنوعی جنوب، به بنادر طبیعی ایران روی میآوردند. از این روست که نخبگان خلیجی ایران را نه متحدی تمدنی، بلکه رقیبی میبینند که حتی در لباس صلح نیز تهدیدی برای هژمونی اقتصادیشان است.
تفاوت میان نگاه «خیابان عربی» که گاه شیفته قدرت موشکی ایران است، و «دربار خلیجی» که ایران را تهدیدی قومی میبیند، کلید درک رفتارهای پارادوکسیکال این کشورهاست.
ضرورت واقعگرایی در همسایگی
آینده روابط ایران و همسایگان جنوبی نیازمند گذاری شجاعانه از سوءتفاهمهای ایدئولوژیک به تعاملی مبتنی بر واقعیتهای سرد است. این کشورها، علیرغم تمام اختلافات، به این درک رسیدهاند که ایران واقعیتی ماندنی در جغرافیا و تاریخ منطقه است. آنها نه به دنبال دوستیهای استراتژیک، بلکه به دنبال روابطی «کجدار و مریز» هستند که از گزند آسیبهای احتمالی در امانشان نگه دارد.
نشانه نمادین این وضعیت را میتوان در استقرار سفارت عربستان سعودی در تهران دید. بازگشایی سفارت در طبقه فوقانی یک هتل به جای ساختمانی دائمی و مستحکم، یک سیگنال دیپلماتیک ظریف است: «حاضر به گفتوگو هستیم، اما چمدانهایمان برای بازگشت سریع آماده است.» این عادیسازی شکننده، واقعیت کنونی منطقه را به تصویر کشید.
کلید بهبود روابط نه در اصرار بر برادری دینی یا ایدئولوژیک، بلکه در درک درست از ترسهای امنیتی و نیازهای بقای طرف مقابل نهفته است. ایران باید دریابد که همسایگانش از او میترسند و این ترس ریشه در واقعیتهای تاریخی و نظامی دارد، نه در توطئههای بیرونی. از سوی دیگر، کشورهای جنوب نیز باید بدانند که امنیت پایدار از طریق خرید سلاحهای پیشرفته یا واگذاری پایگاه به بیگانگان تأمین نمیشود.
خلیجفارس نیازمند معماری تازهای است که در آن قدرت بزرگ همسایه و پادشاهیهای کوچک بر سر نظمی واقعبینانه به توافق برسند. عبور از کژتابیهای راهبردی، تنها راهی است که میتواند این آبراهه پرآشوب را از کانون تنش به پهنهای برای همکاری پایدار تبدیل کند؛ چرا که در سیاست بینالملل، هیچ تفاهمی بالاتر از شناخت دقیق رقیب و احترام به ترسهای او نیست.