به گزارش ستاره صبح آنلاین از رویداد ۲۴، مرگ، در ظاهر، پایان است؛ اما در سیاست، اغلب آغازِ چیزی دیگر است: آغازِ بازنویسیِ گذشته، آغازِ منازعه بر سر حافظه، و آغازِ تلاشی تازه برای حفظ یا بازسازیِ مشروعیت. هیچ لحظهای این حقیقت را روشنتر از تشییع جنازهٔ یک رهبر نشان نمیدهد. در آن ساعتها و روزها، آنچه رخ میدهد صرفاً وداع با یک انسان نیست؛ جامعه، در برابر پیکرِ خاموشِ او، نسبتِ خود را با تاریخ خویش بازمیسنجد. خیابان، میدان، پرچم، موسیقی، سکوت، اشک، صفوف منظم نظامیان، سخنرانیهای رسمی و حضور تودهها، همگی اجزای یک نمایش واحدند؛ نمایشی که در آن، مرگ نه پایانِ سیاست، بلکه یکی از پرمعناترین لحظات آن است.
از همین روست که برخی تشییعها در تاریخ، از حد یک آیین سوگواری فراتر رفته و به رویدادهایی با ابعاد ملی، گاه فراملی، بدل شدهاند. تابوتِ رهبر، در این گونه مراسم، تنها تابوت نیست؛ حاملِ معنایی است که دولت میکوشد آن را مهار کند، جامعه میکوشد آن را بپذیرد، و تاریخ میکوشد آن را در خود ثبت کند. در اینجا، جسد به نشانهای سیاسی تبدیل میشود؛ نشانهای که میتواند وحدت بیافریند، وفاداری برانگیزد، بحران را مهار کند، یا برعکس، ضعف یک نظام را آشکار سازد. از این حیث، تشییع جنازهٔ رهبران یکی از غنیترین صحنههای مطالعهٔ قدرت است؛ زیرا در آن، امر عاطفی، امر نمادین و امر نهادی بهطرزی فشرده و بیپرده به هم میرسند.
لحظهی مرگ رهبران سیاسی، دقیقاً آن لحظهای بحرانی که در آن، مشروعیت نظم مستقر در خلأی مهیب فرو میافتد. در این بزنگاه، تاناتوپولیتیک (سیاستِ مرگ) متولد میشود تا از فروپاشی معنا جلوگیری کند.
تشییعجنازههای رسمی، در حقیقت، تلاشِ سازمانیافتهی قدرت برای مهار فانی بودنِ حاکم بیولوژیک و تضمین بقای کالبد سیاسی او در قالب نمادها، مارشهای نظامی و اشکهای دستهجمعی است. وقتی «مرگ به زبان قدرت سخن میگوید»، تشییعجنازه از یک آیین عاطفی ساده به یک «تئاتر استراتژیک» و «مانور سیاسی تمامعیار» بدل میشود. در این تئاتر، جسد دیگر یک بازماندهی بیولوژیک نیست، بلکه نشانهای است که در دستان جانشینان، به سلاحی برای تثبیت هژمونی تبدیل میگردد. این جستار، سفری است تحلیلی در اعماق تاریخ؛ از غصب مومیایی فاتحان باستان تا بوروکراسی سردِ احزاب مدرن، تا دریابیم چگونه ملل مختلف، آیندهی خود را بر صحنهای از درام و جلال مرگ بنا نهادهاند.
غصب مومیایی مقدس؛ بازی ژئوپلیتیک با بقایای اسکندر
در جهان باستان، جسد فاتحان بزرگ تنها یک یادگار مادی نبود، بلکه «طلسم نجات» و منبع بختیاری سرزمینها تلقی میشد. تملک فیزیکی بقایای یک نیمهخدا، به معنای تملک مشروعیت و فرّ ایزدی او بود. هنگامی که اسکندر مقدونی در سال ۳۲۳ پیش از میلاد در بابل درگذشت، کالبد مومیاییشدهی او به کانون یکی از جسورانهترین ربایشهای سیاسی تاریخ بدل شد. جانشینان او (دیادوخوی) نیک میدانستند که هر کس جسد را در اختیار داشته باشد، وارث حقیقی امپراتوری خواهد بود.
قرار بود اسکندر در کالسکهای طلایی و اعجابآور که ساخت آن دو سال به طول انجامیده بود، به مقدونیه منتقل شود. این کالسکه توسط ۶۴ استر جواهرنشان کشیده میشد و طرحی چنان پیچیدهداشت که گویی ارابهای برای صعود به المپ است. اما بطلمیوس اول، ساتراپ باهوش مصر، با تکیه بر پیشگویی ارستندر که مدعی بود سرزمینی که اسکندر را در خود جای دهد، به رفاه جاویدان میرسد، کاروان سوگ را در سوریه غافلگیر کرد. او با لشکری گران، کالبد را ربود و به ممفیس و سپس اسکندریه برد. این اقدام، نه از سر ارادت، بلکه یک محاسبهی دقیق ژئوپلیتیک بود. بطلمیوس با بنا نهادن مقبرهای باشکوه (Sema)، مشروعیت دودمان نوپای خود را به کاریزمای اسکندر گره زد. او ثابت کرد که در تاناتوپولیتیکِ باستان، گاه استخوانهای سرد یک فاتح، از شمشیر صد ژنرالِ زنده کارآیی بیشتری در تثبیت قدرت دارد. این سنتِ پیوند زدن جسد به هویت ملی، قرنها بعد در ریلهای راهآهن آمریکا به شکلی مدرن و در قامت یک مسیحِ دموکراتیک بازآفرینی شد.
قطار لینکلن و رستاخیز یک ملت پارهپاره
در آوریل ۱۸۶۵، در حالی که خونینترین جنگ داخلی تاریخ آمریکا تازه به پایان رسیده بود، شلیک گلولهی یک بازیگر تئاتر متعصب در تماشاخانه فورد، قلب آبراهام لینکلن را شکافت. مرگ او ایالات متحده را با خطر یک گسست روانی جدید مواجه کرد. در این موقعیت.
نخبگان سیاسی شمال دریافتند که تنها با مهار کالبد بیجان رئیسجمهور مقتول است که میتوانند روحی نوین در کالبد بیجانِ اتحادیه بدمند. کالبد لینکلن سوار بر قطاری مجلل و سیاهپوش، سفری حماسی و ۱۶۰۰ مایلی را از واشنگتن آغاز کرد تا با عبور از ایالتهای مختلف، سرانجام در ایلینوی آرام گیرد.
همانطور که فیلیپ کونهارت در کتاب تحسینشدهی "بیست روز" توصیف میکند، این قطارِ حزنانگیز فقط یک ناقل ساده نبود؛ کاتالیزورِ بازسازیِ روانشناختی یک ملت بود. میلیونها شهروند سوگوار، مبهوت از عظمت فاجعه، در ایستگاههای دوردست در سکوتی مطلق جمع میشدند تا برای آخرین بار تابوت او را تماشا کنند. لینکلن که در زمان حیاتش، توسط نیمی از کشور سیاستمداری مستبد خوانده میشد، در این سفر ریلی بیستروزه به عنوان «مسیح فدیهبخش اتحادیه» و شهیدی مقدس تجسد یافت. تشییع شکوهمند او زخمهای فرقهای جنگ را در سیلی از اشکهای مشترک شستشو داد و نشان داد که چگونه حکومتهای دموکراتیک میتوانند از مرگ رهبر، برای برساختن روایتی اسطورهای از همبستگی ملی استفاده کنند.
سنگر آخر سکولاریسم
در سال ۱۸۸۵، فرانسه در اوج مبارزهای نمادین و سرنوشتساز میان مدافعان سوسیالدموکراسی سکولارِ جمهوری سوم و نفوذ سنتی کلیسای کاتولیک قرار داشت. با درگذشت ویکتور هوگو، این نویسنده شهیر که عمر خود را وقف عدالت اجتماعی و ستیز با تئوکراسی کرده بود، آیین سوگواری به کانون یک جنگ تمامعیار ایدئولوژیک تبدیل شد. هوگو وصیت کرده بود که او را در تابوتی ساده و فقیرانه تشییع کنند، اما دولت جمهوریخواه از کالبد نویسندهی فقید سلاحی کاری علیه اقتدار کلیسا ساخت.
مجلس فرانسه در تصمیمی بیسابقه، کلیسای عظیم سنت ژنویو را مصادره، صلیب آن را به زیر کشیده و آن را به «پانتئون»، معبد مدنی و دنیویِ قهرمانان ملی، مبدل کرد تا هوگو را در آنجا به خاک بسپارد. بیش از دو میلیون انسان در یک درام حماسی و با شکوهترین تشییعجنازه تاریخ مدرن فرانسه، تابوت او را از زیر طاق نصرت تا آرامگاه پانتئون مشایعت کردند. آونر بن-آموس در تحلیل درخشان خود نشان میدهد که چگونه تشییعجنازه هوگو به یک همهپرسی خیابانی علیه قدرت ماوراءطبیعی مذهب سنتی مبدل شد. این مراسم اعلام رسمی پیروزی عقلگرایی بر الهیات سنتی و غسل تعمید قدیسانِ جدیدی بود که نه با معجزات آسمانی، بلکه با قلم تعهد اجتماعی شناخته میشدند.
قدیس بیخدا در ویترین شیشهای
پس از مرگ ولادیمیر لنین در ژانویه ۱۹۲۴، انقلاب نوپای بلشویکی در ورطهی بحران جانشینی و فروپاشی مشروعیت قرار گرفت. علیرغم میل باطنی لنین و تقاضاهای مکرر همسرش نادژدا کروپسکایا مبنی بر دفن سادهی او در کنار مادرش، حزب تصمیم دیگری اتخاذ کرد: تبدیل کالبد رهبر انقلاب به کتیبهای ابدی و جاودانه. کالبد او با شیوههای بیولوژیک مومیایی شد و در مزار یادبود باشکوهی در کانون میدان سرخ به نمایش گذاشته شد.
نینا توماکین در اثر ماندگار خود، *زندهباد لنین! *، به ریشههای این تصمیم در ناخودآگاه جمعی روسیه اشاره میکند. بلشویکهای ملحد، در حقیقت، سنتهای دیرینهی مذهب ارتدکس روسیه – که بقای کالبد فیزیکی و عدم تعفن آن را نشانهای الهی از تقدس میدانست، بازآفرینی کردند. آرامگاه لنین به قبلهگاهی مدنی بدل شد که تودهها، خسته از تلاطمهای سیاسی، برای لمس دوبارهی قطعیتِ ایدئولوژیک به آن رو میآوردند. استالین و دیگر سردمداران کرملین با ایستادن بر فراز سکوی سنگی آرامگاه او در رژههای نظامی، به جهان پیام میدادند که اقتدار مادی و معنوی رژیم، به طور مستقیم از کالبد بیمرگ لنین سرچشمه میگیرد و بدین ترتیب، سیاست مرگ شوروی پیوندی غریب میان الحاد علمی و تصوف مذهبی ایجاد کرد.
خروش مبهوت نیل: تشییع عبدالناصر
در اواخر سپتامبر ۱۹۷۰، هنگامی که ایست قلبی ناگهانی جمال عبدالناصر، رهبر کاریزماتیک مصر و خاورمیانه، اعلام شد، خروش و شیون بیسابقهای در سراسر جهان عرب طنینانداز گردید. شکست سنگین در جنگ ۱۹۶۷ پیش از این ابهت نظامی او را مخدوش کرده بود، اما مرگ او وحشتی عمیقتر به همراه آورد: هراسِ جانکاهِ یتیمشدن سیاسی در بحبوحه جنگ سرد و تجاوز خارجی.
روز تشییع ناصر در قاهره با حضور بیش از ۵ میلیون انسان، به جشنی هیستریک و هولناک از درد مشترک مبدل گشت. تودههای مبهوت به ارابه نظامی حامل تابوت یورش میبردند، کنترل خیابانها عملاً از دست گارد نظامی خارج شده بود و صدای نالهی مردمی که گویی خدای خود را روی زمین از دست داده بودند، نیل را میلرزاند. عمر خلیفه در واکاوی تصویر ناصر در تخیل جمعی مصر نشان میدهد که چگونه این شیونهای دیوانهوار، واکنش دفاعی ملت در برابر فروپاشی رویاهای بزرگ پانعربیسم و ناسیونالیسم بود. ناصر در کالبد بیجان خویش برای آخرین بار اعراب را در یک اراده جمعی متحد کرد و تشییع او به اثباتی بیپایان برای نیاز تودهها به نمادی کاریزماتیک در برابر ناملایمات روزگار بدل گشت.
مرثیههای باشکوه بریتانیا برای چرچیل و ملکه الیزابت
امپراتوری بریتانیا همواره در طول تاریخ، استادِ طراز اولِ تبدیل اندوه به بوروکراسیِ با جلال و شوکت بوده است. مرگ وینستون چرچیل در ژانویه ۱۹۶۵ و اجرای پروتکل نظامی و استراتژیک (عملیات امید خیر)، شاهکاری از این هنرمندی بوروکراتیک بود. طرح چرچیل برای تشییعجنازه دولتی، که اولین مراسم از این دست برای یک عامی پس از دوک ولینگتون بود، ثانیه به ثانیه و اینچ به اینچ طراحی شده بود. چرچیل بریتانیا را در جنگ نجات داده بود، اما نظارهگر زوال ناگزیر امپراتوری نیز بود. از این رو، عبور ناو حامل کالبد او از رودخانه تایمز، شلیک دقیق توپها و تعظیم جرثقیلهای بندر لندنی که چرچیل روزگاری از آن دفاع کرده بود، در حقیقت آیینِ تدفینِ خودِ بریتانیا به عنوان یک ابرقدرت جهانی بود؛ مرثیهای شکوهمند برای دورانی تاریخی که هرگز تکرار نخواهد شد.
بیش از نیم قرن بعد، در سپتامبر ۲۰۲۲، درگذشت ملکه الیزابت دوم و عملیات باشکوه (عملیات پل لندن)، دیپلماسی سوگ بریتانیا را به اوج تکامل رسانهای رساند. صفهای بیستساعتهی مایلها طولانیِ شهروندان سوگوار برای زیارت تابوت ملکه در تالار وستمینستر، فراتر از یک همبستگی ساده، سازوکاری برای درگیر کردن عواطف تودهها بود.
مراسم خاکسپاری رهبران سیاسی و وجوه متکثر قدرت
برای فهم اهمیت مراسم خاکسپاری رهبران سیاسی، باید از این تصور ساده دست کشید که تشییع جنازه صرفاً تشریفاتی حاشیهای است. در تاریخِ دولتها، آیینها هرگز حاشیه نبودهاند. آنچه جامعه را از صرفِ مجموعهای از افراد به «ملت» یا «امت» بدل میکند، تنها قانون و نهاد نیست؛ خاطرهٔ مشترک، نمادهای مشترک و آیینهای مشترک نیز هست. تشییع جنازه، بهویژه هنگامی که پای یک رهبر در میان باشد، یکی از نیرومندترین ابزارهای تولیدِ این خاطرهٔ مشترک است. مردم در چنین لحظهای فقط به مرده نمینگرند؛ به خود نیز مینگرند، به آنچه از دست رفته، به آنچه باید حفظ شود، و به آنچه ممکن است در غیابِ او از هم بپاشد.
از این منظر، پرسش اصلی نه این است که چرا برخی رهبران با شکوهی افسانهای بدرقه میشوند، بلکه این است که این شکوه، چه چیزی را دربارهٔ ساختار سیاسی و فرهنگی یک جامعه آشکار میکند. چرا مرگ برخی رهبران به خیابانکشیِ تودهها میانجامد و مرگ برخی دیگر نه؟ چرا در بعضی کشورها، تشییع جنازه به صحنهای برای بازسازی وحدت ملی تبدیل میشود و در برخی دیگر به مراسمی محدود، آرام و کمنمایش فروکاسته میگردد؟ پاسخ را باید در نسبت میان سه چیز جستوجو کرد: شیوهٔ سازمانیافتگی قدرت، سنتهای دینی و فرهنگی سوگواری، و جایگاه رهبر در تخیل سیاسی جامعه.
هرچه قدرت بیشتر بر شخصِ رهبر متمرکز باشد، مرگ او نیز سنگینتر و نمادینتر میشود. در نظامهای شخصیگرا، رهبر فقط یک مدیر سیاسی نیست؛ او تجسم دولت، انقلاب، ایدئولوژی یا حتی سرنوشت تاریخیِ یک ملت است. بنابراین، مرگِ او نمیتواند صرفاً بهمثابه یک واقعهٔ زیستی تلقی شود. دستگاه سیاسی ناگزیر است این مرگ را بهگونهای صورتبندی کند که از آن، نه خلأ، بلکه استمرار فهمیده شود. در چنین لحظهای، تشییع جنازه به صحنهای برای گفتنِ این جمله تبدیل میشود که: شخص رفته است، اما نظام باقی است؛ یا دقیقتر، نظام میخواهد چنان بنماید که باقی است.
اما این فقط وجه دولتی ماجراست. وجه دیگر، و شاید ژرفتر، آن است که مرگِ رهبر برای جامعه فرصتی فراهم میکند تا ارزشهای خود را دوباره بسنجد. تشییعهای عظیم غالباً بهسبب محبتی ساده و بیواسطه شکل نمیگیرند؛ در پسِ آنها، لایهای از تاریخِ مشترک، رنج جمعی، امیدهای برآوردهنشده، شکستهای سیاسی و آرزوهای ملی نهفته است. مردم در وداع با رهبر، در واقع با بخشی از خویشتنِ تاریخی خویش وداع میکنند. از همین روست که گاه اشکِ جمعی، نه صرفاً از فقدان شخص، بلکه از فقدان یک امکان تاریخی برمیخیزد.
پرسش از «تشییع بزرگ» در حقیقت پرسش از معنای قدرت است. قدرتی که تنها در مجلس قانونگذاری، کاخ ریاستجمهوری یا ستاد ارتش عمل نمیکند، بلکه در خیابان و میدان و آرامگاه نیز حضور مییابد. قدرتی که برای ماندن، ناگزیر است نهفقط فرمان دهد، بلکه سوگواری را نیز سازمان دهد؛ و جامعهای که این سازماندهی را میپذیرد یا با آن همراه میشود، در همان حال که به مرده احترام میگذارد، دربارهٔ نظم آیندهٔ خود نیز داوری میکند.
از اینجا راه به این نتیجه میرسد که تشییع جنازهٔ رهبران، در ژرفترین معنا، مراسمی دربارهٔ زندگان است. مرده، البته، محورِ ظاهریِ صحنه است؛ اما مخاطبِ اصلی، ملت است؛ و این ملت، در آیینهٔ مرگ، خود را میبیند: گاه استوار، گاه هراسان، گاه یکپارچه و گاه دوپاره. شکوه یا سادگیِ تشییع، از همینجا اهمیت مییابد؛ زیرا از خلال آن میتوان دریافت که یک جامعه چگونه قدرت را میفهمد، مرگ را معنا میکند، و حافظهٔ خود را از فروپاشی و فراموشی مصون نگه میدارد.