سیدمحمدرضا کردستانی، که بعدها با تخلص «میرزاده عشقی» شناخته شد، از چهرههای برجسته و جسور عصر مشروطه بود؛ شاعری نوگرا، روزنامهنگاری تند و صریح، نویسندهای اهل نقد و نمایشنامهنویسی که نامش با اعتراض، آزادیخواهی و زبان بیپرده گره خورده است. زبان بی پرده سرخی که درنهایت باعث شد سرش بر باد رود. او ۲۰ آذر ۱۲۷۳ خورشیدی در همدان به دنیا آمد و سرانجام ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران، در حالی که تنها ۳۰ سال داشت، بر اثر شلیک گلوله جان باخت. (حائری، ۱۳۷۳، ۲)
از همدان تا نخستین تجربههای اجتماعی
عشقی در همدان زبانهای فارسی و فرانسه را در مدارس «الفت» و «آلیانس» آموخت؛ آشناییای که بعدها در شکلگیری نگاه تازه و متفاوت او به ادبیات و جامعه تأثیر چشمگیری گذاشت. او پیش از پایان تحصیل، در تجارتخانه یک بازرگان فرانسوی به مترجمی پرداخت و در همان سالها، مهارتش در زبان فرانسه را بیش از پیش تقویت کرد.
دوران نوجوانی عشقی همزمان با یکی از مهمترین فصلهای تاریخ معاصر ایران بود؛ زمانی که مظفرالدینشاه فرمان مشروطه را امضا کرد و نسلی تازه، ازجمله او، در متن تحولات سیاسی و اجتماعی کشور قرار گرفت. پس از خلع محمدعلیشاه و ورود مجاهدان مشروطهخواه به تهران، عشقی از همدان راهی پایتخت شد و از نزدیک با فضای پرآشوب سیاسی و اجتماعی تهران روبهرو گردید.
او در ۱۷ سالگی تحصیل را کنار گذاشت و بهتدریج مسیر فعالیت اجتماعی و مطبوعاتی را در پیش گرفت؛ مسیری که با انتشار روزنامه «نامه عشقی» رنگ و بویی جدیتر یافت.
تجربه استانبول و تولد آثار مهم
با آغاز جنگ جهانی اول، فشارهای روسیه و تشکیل دولت ملی کرمانشاه گروهی از فعالان سیاسی راهی استانبول شدند و کانون ملیون را در آنجا تشکیل دادند که عشقی هم در کنار آنها راهی استانبول شد؛ سفری که برای او تنها یک جابهجایی جغرافیایی نبود، بلکه به دورهای مهم در شکلگیری آثار ادبیاش تبدیل شد. در همین دوره بود که نخستین آثار منظوم شاخص خود، از جمله «نوروزینامه» و «رستاخیز شهریاران ایران در خرابههای مدائن» را خلق کرد.
«رستاخیز شهریاران ایران» از تماشای ویرانههای طاق کسری و مدائن الهام گرفت؛ در عین حال، تجربه دیدن اپرا در ترکیه نیز بر ذهن و خلاقیت او اثر گذاشت و انگیزه آفرینش این اثر را در او تقویت کرد. از همین رو، برخی پژوهشگران عشقی را از نخستین چهرههایی میدانند که قالب اپرا را با مضمونی ایرانی و سیاسی وارد ادبیات معاصر ایران کرد. (علیبابایی، ۱۳۸۴، ۲۲۵)
رویارویی با قرارداد ۱۹۱۹ و ورود به نبرد مطبوعاتی
پس از پایان جنگ جهانی اول، عشقی به ایران بازگشت و در صف مخالفان سرسخت قرارداد ۱۹۱۹ وثوقالدوله با دولت بریتانیا قرار گرفت. این قرارداد، که منتقدان آن را تهدیدی جدی برای استقلال سیاسی و اقتصادی ایران میدانستند، با واگذاری نفوذ گسترده در امور کشور به مستشاران انگلیسی، موجی از اعتراض را برانگیخت.
با انتشار مفاد قرارداد، آیتالله سیدحسن مدرس نیز مخالفت خود را آشکار کرد و در پی آن، شبنامهها، مقالات و اعتراضهای خیابانی علیه وثوقالدوله گسترش یافت. عشقی نیز در همین فضای پرالتهاب، با شعر و مقاله به میدان آمد و قرارداد را نشانهای روشن از فروش استقلال ایران به بیگانگان دانست.
رفت شاه و رفت ملک و رفت تاج و رفت تخت
باغبان زحمت مکش کز ریشه کندند این درخت
میهمانان وثوقالدوله خونخوارند سخت
ای خدا با خون ما این میهمانـی میکنند
ای وثـوقالـدولـه! ایـــران ملـک بـابـایت نبــود
اجــرتالمثــل متــاع بچگـــیهــایت نبــود
... مـاشـاالله بود یـک دزد ایـن هـزار انــدر هـزار
یـک شتـر برده است آن و این قطار انـدر قطار (مشیر سلیمی، ۱۳۷۵، ۱۱۸)
او در یکی از چکامههای تند خود، رابطه ایران و انگلیس را به «داستان موش و گربه» تشبیه کرد و سیاست بریتانیا را مبتنی بر طلب امتیازهای پیدرپی توصیف کرد. عشقی همچنین در نوشتهای دیگر، قرارداد را «معامله فروش ایران به انگلستان» خواند و در جایی دیگر، وثوقالدوله را مروج این اندیشه دانست که «هرکس پول داد، برای او باید کار کرد»؛ نگاهی که از نظر او، ریشه فساد سیاسی بود.
شدت حملات شعری، مقالات و سخنرانیهای عشقی علیه قرارداد ۱۹۱۹، دولت بریتانیا و وثوقالدوله، سرانجام به بازداشت و زندانی شدن او انجامید. با این حال، او حتی در زندان نیز سکوت نکرد و در منظومه «شاعر زندانی» از موضع خود دفاع کرد؛ جایی که با صراحت میپرسد آیا پرسیدن از بیگانه که در این خانه چه میخواهد، خیانت است یا دفاع از استقلال ایران؟
شدت حملات شعری، مقالات و سخنرانیهای عشقی علیه قرارداد ۱۹۱۹، دولت بریتانیا و وثوقالدوله، سرانجام به بازداشت و زندانی شدن او انجامید. با این حال، او حتی در زندان نیز سکوت نکرد و در منظومه «شاعر زندانی» از موضع خود دفاع کرد؛ جایی که با صراحت پرسید آیا پرسیدن از بیگانه که در این خانه چه میخواهد، خیانت است یا دفاع از استقلال ایران؟
... زبانـم را نمـیدانم گنهکـار از چه مـیخـوانی؟
چه بد کرده که گردانم از آن کـرده پشیمـانش
اگر گفتست که بیگانه چه میخواهد در این خانه؟
خیانت مینه بنموده چه میخواهید از جانش؟
نگهــداری ایـن کشـور اگـر نــاید ز دست تـو
چرا با دست خود بدهـی بدست انگلیسـانش؟
... گنــهکــارم من ار پـابنـد استقـلال ایـرانـــم
و یـا خاطـر پریشانـم از اوضاع پریشانـش؟ (همان، ۳۴۶)
«روزنامه قرن بیستم»؛ تریبون پرشور اعتراضهای میرزاده عشقی
عشقی در سال ۱۳۰۰ خورشیدی روزنامه «قرن بیستم» را بنیان گذاشت و نخستین شماره آن را ۱۶ اردیبهشت همان سال منتشر کرد. این روزنامه خیلی زود به اصلیترین تریبون او برای بیان دیدگاههای سیاسی و اجتماعیاش تبدیل شد؛ تریبونی که به سبب انتشار مقالهها و شعرهای تند و بیپرده، بارها با توقیف روبهرو شد.
سعید نفیسی نثر عشقی را همچون شعرش «عصبانی و سرشار از خشم» توصیف کرده و نوشته است که او در «قرن بیستم» مقالاتی بهغایت انقلابی منتشر میکرد. با وجود فشارها و محدودیتها، میکوشید این روزنامه را زنده نگه دارد و تا روز قتلش ۲۳ شماره از آن را به چاپ رساند.
آخرین شماره «قرن بیستم» در ۷ تیر ۱۳۰۳ منتشر شد و به دلیل انتشار شعرها و کاریکاتورهایی درباره رضاخان، توقیف شد؛ رخدادی که بار دیگر نشان داد این روزنامه تا چه اندازه به صحنهای برای اعتراض مستقیم عشقی بدل شده بود.
رفقا ما نباید از شخص قوامالسلطنه نگران باشیم. ما باید فقط و فقط از این الفبای فساد اخلاق بترسیم. پس اگر قوامالسلطنه از این ممکلت خارج گردد و وثوقالدوله هم قدغن شود که دیگر وارد ایران نشود، تازه این الفبای منحوس؛ یعنی عقیده «هرکس پول داد باید برای او کار کرد»، هزارها قوامالسلطنه و وثوقالدوله را به ایران تحویل خواهد داد. رفقا ما باید تخم این الفبا را برچینیم
صدای اجتماعی؛ از افشای فساد تا دفاع از حقوق زنان
عشقی در مقالههای «الفبای فساد» حسن وثوقالدوله و احمد قوامالسلطنه را به ترتیب معلم اول و دوم فساد اخلاق در مملکت معرفی و تأکید کرد برای دستیابی به آسایش مملکت میبایست این معلمان فساد اخلاق نابود شوند و فساد را از ریشه باید برکند: «رفقا ما نباید از شخص قوامالسلطنه نگران باشیم. ما باید فقط و فقط از این الفبای فساد اخلاق بترسیم. پس اگر قوامالسلطنه از این ممکلت خارج گردد و وثوقالدوله هم قدغن شود که دیگر وارد ایران نشود، تازه این الفبای منحوس؛ یعنی عقیده «هرکس پول داد باید برای او کار کرد»، هزارها قوامالسلطنه و وثوقالدوله را به ایران تحویل خواهد داد. رفقا ما باید تخم این الفبا را برچینیم...» (قرن بیستم، شماره ۳)
در ماجرای محدود شدن رفتوآمد زنان در خیابان لالهزارهم عشقی سکوت نکرد و در یادداشتی با عنوان «قابل توجه اداره محترم نظمیه» به این تصمیم اعتراض کرد. او در این نوشته با زبانی تند و صریح آورد که خیابان لالهزار، شاهراه عمومی است و شاهراه عمومی را نمیتوان مانند حمام، زنانه و مردانه کرد.
بازنگری در موضع سیاسی؛ از همراهی تا فاصله گرفتن
وقتی رضاخان از وزارت (جنگ) در دولت سیدضیاء به نخستوزیری رسید، عشقی همچون سایر روشنفکران به حمایت از رضاخان پرداخت زیرا فکر میکرد رضاخان از جاده مشروطه حرکت خواهد کرد و مشروطه ناکام مانده به دست او ثمر خواهد داد. سناریوی جمهوریخواهی او هم که برپا شد، ابتدا با آن موافقت ورزید و طرفدارش شد؛ زیرا جمهوری را بهتر از مشروطه میدانست. پس از آنکه مجلس چهارم پس از طی یک دوره فترت طولانی و پراغتشاش در اول تیر ۱۳۰۰ش تشکیل شد، به دفعات آیتالله سیدحسن مدرس و ملکالشعرای بهار - که به همراه اصلاحطلبان، اکثریت مجلس را تشکیل میدادند - را آماج حملات شدید خود قرار داد. در این دور از مجلس قانونگذاری که سوسیالیستها در اقلیت بودند، عشقی طرفدار مستوفیالممالک بود و هنگامی که آیتالله سیدحسن مدرس کابینه مستوفی را استیضاح کرد، بسیار ناراحت شد و در منظومه معروفی مخالفت خود با آیتالله را ابراز کرد. دو سال بعد هم که عمر این مجلس در خرداد ۱۳۰۲ ش به سر آمد، شعر معروف «مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود» را سرود. مقالات تند و آتشینی نیز در انتقاد از اوضاع سیاسی کشور منتشر کرد که مقاله مشهور «عید خون» از جمله آنان بود.
بلافاصله بعد از افتتاح مجلس و محسوس شدن اینکه عشقی هم در مجلس رفیق سیاسی دارد ... از صف رفقای خود جدا شده به اتفاق رفقای من داخل خط مبارزه سیاسی گردید و یکی از رشیدترین و پرکارترین دوستان ما به شمار آمد. منظومهها و مقالات پرمغزی که به امضای (حکیم) و غیره در جرائد منتشر میشد و خیلی از منظومههایی که هنوز طبع نشده و نسخ آن در میان مردم منتشر است، بر درجه حرارت و عقیدهی ثابت و راسخ آن جوان ناکام در احترام اصول حکومت ملی و پاس قانون اساسی و مقاومت در برابر استبداد و جباریت گواهی صادق است
میرزاده عشقی وقتی متوجه ماهیت تحولات و کنه اوضاع سیاسی کشور شد، رویکرد خود را از تقابل با آیتالله مدرس و بهار به همراهی با آنان تغییر داد و در کنار آنان قرار گرفت. این تغییر موضع در قضیه جمهوریخواهی به صورت کاملاً آشکار نمایان شد؛ چراکه برای مبارزه با دسایس رضاخان، آیتالله سیدحسن مدرس را -که نقش بسزایی در روشنبینی و آگاهیاش ایفا کرده بود- وزنهای سنگین یافت. ملکالشعرای بهار داستان همپیمانی او را اینگونه روایت کرده است: «عشقی قبل از مجلس پنجم با جمهوریت ایران و به اصطلاح خود او (با جمهوریت قلابی) شدیداً مخالف بود... بلافاصله بعد از افتتاح مجلس و محسوس شدن اینکه عشقی هم در مجلس رفیق سیاسی دارد ... از صف رفقای خود جدا شده به اتفاق رفقای من داخل خط مبارزه سیاسی گردید و یکی از رشیدترین و پرکارترین دوستان ما به شمار آمد. منظومهها و مقالات پرمغزی که به امضای (حکیم) و غیره در جرائد منتشر میشد و خیلی از منظومههایی که هنوز طبع نشده و نسخ آن در میان مردم منتشر است، بر درجه حرارت و عقیده ثابت و راسخ آن جوان ناکام در احترام اصول حکومت ملی و پاس قانون اساسی و مقاومت در برابر استبداد و جباریت گواهی صادق است.» (مکی، ۱۳۶۲، ۵۹)
این تغییر موضع نشان میدهد که عشقی، با وجود تندی و شتاب در کنش سیاسی، در برابر تحولات زمانه و دریافت تازهای که از مناسبات قدرت پیدا میکرد، مسیر خود را بازبینی میکرد و براساس آن موضع میگرفت.
در سال ۱۳۰۲ خورشیدی نیز بنا بر گزارش هادی حائری، مشیرالدوله در آخرین کابینه خود عشقی را به ریاست اداره بلدیه اصفهان برگزید، اما با استعفای مشیرالدوله این انتصاب نیز منتفی شد. با این حال، محمد قائد این روایت را قطعی نمیداند و مینویسد سندی در بایگانی شهرداری اصفهان برای تأیید شهردار شدن عشقی در دست نیست.
جمهوریخواهی «رضاخانی» و ایستادگی عشقی
در سال ۱۳۰۳ خورشیدی، با اوج گرفتن زمزمههای جمهوریخواهی رضاخان، عشقی بار دیگر «قرن بیستم» را به میدان کارزار تبدیل کرد. او با انتشار مقالات، اشعار و کاریکاتورهای گزنده، سدی در برابر این جریان ایجاد کرد. عشقی با اصل مفهوم «جمهوری» به عنوان یک نظام حکمرانی مخالفتی نداشت، اما آنچه رضاخان مطرح میکرد را «بازی سیاسی» و پوششی برای تمرکز قدرت میدانست.
او در مقالهای با عنوان «جمهوری قلابی» با صراحت نوشت که جمهوری نیازمند مقدمات و بسترهای فکری است و نمیتوان آن را با هیاهوی چند روزنامه، برگزاری کنفرانسهای نمایشی و نصب پرچم در عرض چند ماه ساخت. عشقی این جمهوری را «کلاهی» خواند که همسایهای طمعکار قصد دارد بر سر ملت ایران بگذارد. (آرینپور، ۱۳۷۵، ۳۶۳)
شاید تندترین نقد منظوم او در شعر نمادین «جمهوریسوار» نمود یافت؛ اثری که در آن، «دزد» نماد استعمار بریتانیا و «مرکبِ دزد»، نماد عوامل داخلی اجرای این سیاست معرفی شده بود. محمدعلی سفری، پژوهشگر تاریخ مطبوعات، این شعر را تصویری دقیق از تقابل استعمار غیرمستقیم و نقش جریانهای داخلی در آن دوران میداند.
گفت جمهـوری بیارم در میـان
هم از آن بر دست خود گیرم عنان
خلق جمهوریطلب را خر کنم
زانکه کـردم بعد از این بدتر کنم
میراث ادبی؛ صدایِ خشم و امید
آزادی و وطن، جانمایه اصلی شعر مشروطه بود و عشقی در این میدان، زبانی نو و مضامینی جسورانه خلق کرد. سبکشناسان، شعر او را پیوندی روشن میان اندیشههای نوگرایانه و زبانِ صریحِ پس از انقلاب مشروطه میدانند. او در آثارش، از وطندوستی و حسرت شکوه ازدسترفته ایران تا نقد عقبماندگی و فساد سیاسی را با زبانی گاه آتشین روایت میکرد.
ایـن بود گهـوارهی سـاسـانیان
بـنگــــه تــاریخـــی ایــرانیـــان
قدرت و علمش چنان آباد کرد
ضعف و جهلش این چنین بر باد کرد
ای مدائن از تو ای قصر خراب
بـایـد ایـرانـی ز خجلت گــردد آب
در «رستاخیز شهریاران ایران»، او با احضار نمادین چهرههای ایران باستان، تصویری حسرتبار از تقابل ایرانِ معاصر با شکوه گذشته ارائه داد. اما شاید عمیقترین اثر او «سه تابلوی مریم» باشد؛ منظومهای که به تحلیل ماشاءالله آجودانی، بازتابی از ناکامیهای انقلاب مشروطه و فرجام تلخ آرمانهای آن است. در این اثر، سرگذشت مجاهدی روایت میشود که پس از پیروزی ظاهری انقلاب، میبیند همان مناسبات کهنه، تنها با نامی تازه بازتولید شده است.
عشقی این منظومه را در پاسخ به پرسش «ایدهآل شما چیست؟» سرود و درنهایت، ایدهآلِ واقعی مردم (دهقانان) را در برابر ایدهآلهای ساختگی سیاسی قرار داد. تأثیر این اثر چنان بود که استاد شهریار آن را به «خنجری» تشبیه کرد که بر سینه رژیم و سیاستمداران وقت نشست و موجِ مخالفتها با این شاعر جسور را به اوج رساند.
ترور؛ پایان یک صدای بیپروا
در منابع تاریخی، مقالات و اشعار منتشرشده در آخرین شمارههای «قرن بیستم» ــ بهویژه مطالب تند و صریح ضد جمهوری ــ ازجمله زمینههای مؤثر در قتل میرزاده عشقی دانسته شدهاند. عشقی که در ماههای پایانی عمر خود بیش از هر زمان دیگری در برابر جریانهای سیاسی حاکم ایستاده بود، سرانجام بهای این صراحت را با جان خود پرداخت.
بر پایه روایتهای تاریخی، اواخر خرداد ۱۳۰۳ خورشیدی، میرمحسنخان، پسرعموی عشقی، به طور اتفاقی از گفتوگویی در اداره تأمینات شنید که براساس دستور سرتیپ درگاهی، قرار است عشقی به صورت محرمانه کشته شود. او این خبر را فوراً به عشقی رساند و از او خواست چند روزی از خانه خارج نشود. (علیبابایی، همان، ۲۳۳-۲۲۸)
با این حال، چند روز بعد افراد ناشناسی بارها در اطراف خانه عشقی در محله دروازه دولت تهران دیده شدند و به بهانههای مختلف خواستار دیدار با او شدند. در روز حادثه نیز سه نفر با این ادعا که نوشتهای برای چاپ در روزنامه همراه دارند، وارد خانه شدند. هنگامی که یکی از آنان مشغول گفتوگو با عشقی بود، نفر دیگر از پشت به او شلیک کرد و هر سه مهاجم بلافاصله گریختند. (همان)
عشقی، خونآلود از خانه بیرون آمد و در کوچه در جوی آب افتاد. او را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه منتقل کردند و پس از چند ساعت درد و خونریزی، در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ خورشیدی درگذشت. پیکر او روز بعد با حضور جمعیتی گسترده ــ که در برخی منابع حدود ۳۰ هزار نفر گزارش شده ــ در ابنبابویه به خاک سپرده شد.
عشقی، خونآلود از خانه بیرون آمد و در کوچه در جوی آب افتاد. او را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه منتقل کردند و پس از چند ساعت درد و خونریزی، در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ خورشیدی درگذشت. پیکر او روز بعد با حضور جمعیتی گسترده ــ که در برخی منابع حدود ۳۰ هزار نفر گزارش شده ــ در ابنبابویه به خاک سپرده شد. (همان)
محمد زرنگ، این ترور را یکی از مهمترین قتلهای سیاسی پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ دانسته و آن را هشداری جدی به مخالفان رضاخان ارزیابی کرده است. در برخی روایتهای دیگر نیز آمده که مأموری از شهربانی به دستور محمدخان درگاهی، رئیس نظمیه وقت، برای کشتن عشقی اعزام شده بود. (زرنگ، ۱۳۸۱، ۴۰۷-۴۰۵)
در تحلیل تاریخی این رخداد، قتل عشقی در فضایی بررسی میشود که پس از کودتای ۱۲۹۹، تهدید و حذف مخالفان به یکی از ابزارهای تثبیت قدرت سردار سپه تبدیل شده بود. گزارشهای آن روزها نیز از واکنشهای گسترده به این ترور حکایت دارد؛ ازجمله اینکه پس از قتل عشقی، تظاهرات سیاسی و مذهبی در تهران شکل گرفت و رضاخان از سوی معترضان به عنوان عامل این جنایت معرفی شد. همزمان، شماری از جراید منتقد توقیف شدند و برخی مدیران مطبوعات نیز در مجلس متحصن شدند.
او وقتی تیر خورد چنان وحشت کرد که بیاختیار فریاد میکشید: «ای وای! مرا با تیر زدند» ما بارها دیدیم که یک شاهسون با چند تا زخم در سنگر میجنگد و از پای درنمیآید و تفنگ را زمین نمیگذارد، به هر صورت میرزاده عشقی با یک گلوله کشته شد اما خواب ضیاء همایون درست تعبیر نشد، عوض اینکه به او پول و کار خوب بدهند دستور توقیف و محاکمهاش داده شد و ضیاء همایون سه سال زندان ماند و بعد هم که آزاد شد طبیعت او را محاکمه و محکوم به مرگ کرد.
درباره مرگ عشقی اما روایات دیگری هم وجود دارد روایاتی که حاکی از یک رقابت عشقی میان میرزاده عشقی و جوان دیگری به نام ضیاء همیان است. رسام ارژنگی، نقاش ایرانی و از دوستان عشقی ماجرا را این گونه نقل کرده است: «در میدان تجریش یک بلندی وجود داشت که به آن سر پل تجریش میگفتند، جوانهای شیکپوش و زنهای زیبارو با چادر مشکی ابریشمی و پیچه پیش ظهرها و عصرها آنجا گردش میکردند. سر پل تجریش یک جای اسم و رسمداری شده بود، بین زنهایی که آنجا حضور داشتند و اهل دل خوب میشناختندشان یک لعبتی بود با قامت موزون و چهرهای زیبا با چشمهای فریبنده و موهای ابریشموار که گاهی باد تارهایی از آن موها را به چهره تابنده او میانداخت. این دلبر هزاران دلداده داشت، جلوههای ویژهای داشت که عارف و عامی با یک بار دیدن او بیقرارش میشدند. جوانها که هیچ، پیرها هم وقتی او را میدیدند واله و شیدایش میشدند. در میان شیفتگان او عشقی شاعر هم بود که آن زیبارو به او استثنائا اندک توجهی داشت. در این میان آدم لات آسمانجُلی به نام ضیاء همایون با او رقابت میکرد، این دو عاشق هر دو بیپول بودند اما عشقی به خاطر هنرش از ضیاء همایون برتری داشت. عشقی شاعر بود و گاهی با نمایش رستاخیز سلاطین ایران اسمی درمیکرد و مختصر وجههای گیرش میآمد، در حالی که ضیاء همایون از این امتیاز بیبهره بود. وقتی عشقی قرن بیستم کاریکاتوری را برای مرتبه اول انتشار داد او پیش خودش فکر کرد اگر عشقی را بکشد هم در رقابت پیش آن لعبت تنها میماند و هم از نظر سیاسی مورد حمایت قرار میگیرد. درواقع کشتن عشقی از نظر او تیری بود که دو نشان را هدف گرفته بود. با این فکر طپانچهای به قیمت هفت هزار و ده شاهی (۷.۵ریال) خرید و یک پاکت نامهای به دست گرفت و به اتفاق یک همفکر آمدند درِ منزل عشقی را زدند داخل شدند نامه را به عشقی دادند وقتی مشغول خواندن شد، ضیاء همایون یک تیر زد و فرار کرد. عشقی را به بیمارستان بردند، من خبر شدم، به بیمارستان رفتم و از او عیادت کردم، زخم او کشنده نبود ولی عجیب ترسیده بود. به نظر من ترس از مرگ زودتر از تیر طپانچه میرزاده عشقی را از پای درآورد. او وقتی تیر خورد چنان وحشت کرد که بیاختیار فریاد میکشید: ای وای! مرا با تیر زدند ما بارها دیدیم که یک شاهسون با چند تا زخم در سنگر میجنگد و از پای درنمیآید و تفنگ را زمین نمیگذارد، به هر صورت میرزاده عشقی با یک گلوله کشته شد اما خواب ضیاء همایون درست تعبیر نشد، عوض اینکه به او پول و کار خوب بدهند دستور توقیف و محاکمهاش داده شد و ضیاء همایون سه سال زندان ماند و بعد هم که آزاد شد طبیعت او را محاکمه و محکوم به مرگ کرد» (سپیدوسیاه، شماره 955)
میراث یک شاعر معترض
میرزاده عشقی در عمر کوتاه خود، شعر، نمایش، روزنامهنگاری و کنش سیاسی را به هم پیوند زد و از قلمش برای نقد فساد، استعمار و استبداد بهره گرفت. او از چهرههایی بود که ادبیات دوره مشروطه را از محدوده صرفاً ادبی فراتر برد و آن را به عرصهای برای آگاهیبخشی اجتماعی و سیاسی تبدیل کرد.
ترور او نه فقط پایان زندگی یک شاعر جوان، بلکه نشانهای از آغاز دورهای سختتر برای آزادی مطبوعات و مخالفان سیاسی در ایران دانسته شده است. با این همه، نام عشقی در حافظه تاریخی ایران همچنان با جسارت در گفتار، استقلال قلم و دفاع پرهزینه از آزادی و وطن باقی مانده است.
منابع
حائری، هادی؛ سده میلاد میرزاده عشقی، تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۳.
علیبابایی، داود؛ جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی، ۱۳۸۴.
مشیر سلیمی، علیاکبر؛ کلیات مصور میرزاده عشقی، تهران: چاپخانهی سپهر، ۱۳۷۵، ص ۱۱۸.
روزنامه قرن بیستم، سال دوم، دوره دوم، شماره ۳.
مکی، حسین؛ تاریخ بیستساله ایران، جلد سوم، تهران: نشر ناشر، چاپ سوم: ۱۳۶۲، ص ۵۹.
آرینپور، یحیی؛ از صبا تا نیما، تهران: انتشارات زوار، ۱۳۷۵، ص ۳۶۳.
فصلنامه تخصصی سبکشناسی نظم و نثر فارسی، ش ۳، ۱۳۸۹.
قائد، محمد؛ عشقی سیمای نجیب یک آنارشیست، ۱۳۸۰، ص ۴۸.
زرنگ، محمد؛ تحول نظام قضائی ایران، ج ۱، ۱۳۸۱، صص ۴۰۷-۴۰۵.
مجله «سپید و سیاه» شماره ۹۵۵، دی ۱۳۵۰، مصاحبهکننده اسماعیل جمشیدی.