به گزارش ستاره صبح آنلاین از رویداد ۲۴، نسلی که در نخستین تابستان پس از پایان جنگ جهانی دوم پا به عرصه حیات گذاشتند، بیش از هر نیروی تاریخی، اقتصادی یا نظامی دیگری در دوران معاصر، شالوده عقلانیت نهادینه آمریکا را متلاشی کردند. آنچه در ادامه میخوانید، صرفا یک مرور تاریخی رویدادها نیست؛ بلکه واکاوی زوال یک نظام سیاسی از منظر جامعهشناسی تاریخی و روانشناسی تودهها است. این روایتی است از اینکه چگونه نسل بیل کلینتون، جورج دابلیو بوش و دونالد ترامپ، با تقلیل دادن پیچیدگیهای حکمرانی به تقابلهای کینهتوزانه، سیاست را از ابزاری برای «تخصیص منابع و حل بحران» به عرصهای برای «انتقامجوییهای قبیلهای و سرگرمیهای ویرانگر» بدل ساختند.
شامگاه ژنرالها و طلوع عصر خودشیفتگان
در پاییز سال ۱۹۹۲، زمانی که بیل کلینتون جوان و پرانرژی توانست با اتکا به گفتمانی نو و حضور مسلط تلویزیونی، جورج بوش پدر را از اریکه قدرت به زیر بکشد، سپهر رسانهای و محافل تحلیلی جهان غرق در تفسیر این «گذار نسلی» شدند. آن انتخابات، تنها جابهجایی قدرت میان دو حزب دموکرات و جمهوریخواه نبود، بلکه نقطه پایانی بر هژمونی بلامنازع هفت رئیسجمهور متوالی به شمار میرفت. مردانی که جملگی در ربع نخست قرن بیستم متولد شده بودند، بحران مالی بزرگ در دهه ۱۹۳۰ را با تمام وجود لمس کرده و جهانبینی سیاسی آنها در کوران خونبار جنگ جهانی دوم و الزامات جنگ سرد صیقل خورده بود.
به این نسل در ادبیات جامعهشناسی آمریکا، نسل بیبدیل» میگویند. خصلت بارز این نسل، درک عمیق آنها از شکنندگی نظم و امنیت بود. رهبرانی، چون دوایت آیزنهاور، جان اف کندی و جورج بوش پدر، فداکاری، دیسیپلین، اجماعسازی و مصلحتاندیشی را بر خواستههای فردی و ایدئولوژیک ترجیح میدادند. بوش پدر خلبانی بود که هواپیمایش در جنگ اقیانوس آرام سرنگون شده بود؛ او میدانست که جنگ واقعی چیست و به همین دلیل، در سیاست نیز محتاط و اهل مدارا بود. در آن مقطع، تصور میشد این نسل آبدیده که ۳۲ سال تمام بر مقدرات آمریکا سیطره داشت، طولانیترین و سنگینترین سایه ممکن را بر تاریخ افکنده است.
اما تاریخ شگفتی تلختری در آستین داشت. فرا رسیدن هشتادسالگی دونالد ترامپ که هشت دهه پیش در چنین روزهایی در بیمارستان جامائیکا کوئینز نیویورک چشم به جهان گشود، حقیقتی تکاندهنده را در برابر دیدگان ما قرار میدهد: فرزندان سال ۱۹۴۶ یعنی هسته مرکزی نسل موسوم به بیبیبومرها، در مسیری گام برمیدارند که سایه سنگین و ویرانگرشان برای مدتی به مراتب طولانیتر از پدرانشان، همچون بختکی بر سینه حیات سیاسی آمریکا سنگینی خواهد کرد.
تنها چند هفته پس از تولد ترامپ، در ۶ ژوئیه ۱۹۴۶، جورج دابلیو بوش در ایالت کانتیکت به دنیا آمد. اندکی بعد، در ۱۹ اوت همان سال، جوانترین آنها و نخستین کسی که به مقام ریاستجمهوری رسید متولد شد: بیل کلینتون در آرکانزاس. این سه مرد همنسل، با وجود تمامی تفاوتهای بنیادین در خاستگاه طبقاتی، خلقوخو و اهدافشان، در یک مقوله ساختاری با یکدیگر پیوندی ارگانیک دارند. یکی اشرافزادهای از خانوادهای قدرتمند در عرصه نفت و سیاست بود، دیگری فرزند یک بسازبفروش و غول املاک نیویورکی که با پول پدرش بالا آمد، و سومی فرزند طبقه کارگر جنوب که پدری نداشت، اما با هوش سرشار و جاهطلبی بینظیر مسیر قدرت را پیمود. وجه اشتراک آنها این است: هر سه، کارگزاران و نمادهای نسلی هستند که «سنت سیاستورزی دموکراتیک و عملگرایانه» را در مسلخ پوپولیسم و انسداد نهادی قربانی کردند.
زایش نسل متوقع در آغوش رفاه بیبدیل
برای درک ریشههای این فاجعه نسلی، باید به بستر اقتصاد سیاسی و فضای روانی سالهای پس از جنگ بازگشت. خیل عظیم متولدین دهه پس از جنگ جهانی دوم، در دل بیسابقهترین شکوفایی اقتصادی تاریخ سرمایهداری رشد کردند. آنها برخلاف پدرانشان، نه صفهای طولانی دریافت نان در دوران رکود بزرگ را دیدند و نه وحشت سنگرهای خونین اروپا و اقیانوس آرام را تجربه کردند.
این رفاه بیسابقه و امنیت تضمینشده، موجب یک دگردیسی عمیق ارزشی شد. جامعهشناسان این تغییر را گذر از دغدغه بقا و امنیت فیزیکی، به سمت دغدغههای هویتی و ابراز وجود فردی توصیف میکنند. این دگردیسی، هرچند در ابتدا نیروی محرکه جنبشهای مدنی حقوق سیاهپوستان، ضدیت با جنگ ویتنام و شکوفایی بینظیر هنری در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود، اما در بطن خود یک آسیبشناسی روانی پنهان و مهلک داشت.
این نسل، با تمرکز افراطی بر خواستههای شخصی و رهایی از الزامات سنتی همبستگی اجتماعی، دچار نوعی فردگرایی خودمحورانه شد. در فضای فرهنگی آمریکا، دهه ۱۹۷۰ را اغلب «دهه من» مینامند. نسلی که در جوانی آرمانگرا و پرشور بود، به تدریج دچار نوعی حقبهجانبی و خودشیفتگی جمعی شد. وقتی این نسل متوقع و سرکش وارد ساختار قدرت و نهادهای بوروکراتیک شد، منطق تندخویی و مطلقانگاری دوران جوانی خود را نیز با خود به درون نهادها برد.
در عرصه سیاست، این رویکرد به شکل ویرانگری از «قطببندی عاطفی» متبلور شد. قطببندی عاطفی وضعیتی در روانشناسی سیاسی است که در آن، شهروندان و سیاستمداران بیش از آنکه به ایدئولوژی یا برنامههای حزب خود دلبسته باشند، از گروه رقیب متنفرند. هدف غایی کنش سیاسی دیگر ساختن یک مسیر مشترک نبود، بلکه تحقیر طرف مقابل و اثبات حقانیت اخلاقی خویش بود. برای این نسل، سیاست تنها یک پرسش بنیادین داشت: «تو در کدام طرف ایستادهای؟» و همین پرسش مخرب، شش دهه است که خرد جمعی آمریکا را به گروگان گرفته است.
دهه ۱۹۹۰ و ظهور کلینتون؛ سیاست به مثابه نمایش اخلاقی
با ورود متولدین ۱۹۴۶ به چرخه اصلی قدرت در دهه ۱۹۹۰، ماهیت تنازعات در واشنگتن دگرگون شد. آنها سیاست را از حوزه چانهزنی بر سر تخصیص منابع مادی، به حوزه نزاعهای هویتی، فرهنگی و اخلاقی منتقل کردند. در گذشته، سیاستمداران بر سر مسائلی نظیر نرخ مالیات یا بودجه راهسازی میجنگیدند؛ دعوایی که در نهایت با یک مصالحه و عدد میانه خاتمه مییافت و چرخ دولت به حرکت خود ادامه میداد. اما نسل جدید، سیاست را به عرصه جنگ خیر و شر بدل کرد.
در نگاه متولدین ۱۹۴۶، مخالف فکری نه تنها یک رقیب در اشتباه، بلکه ذاتاً بدطینت، فاسد و تجسم شر پنداشته میشد که باید از عرصه روزگار محو گردد. بیل کلینتون با شعار پایان دادن به «دهه حرص و طمع ریگانیسم» به میدان آمد. او سیاستمداری بود که توانست مرز میان واقعیت سیاسی و نمایش رسانهای را محو کند. او برای بقا در قدرت، استراتژیهای زیرکانهای ابداع کرد که باعث شد در کوتاهمدت پیروز شود، اما در درازمدت، اعتماد عمومی به اصالت نهاد سیاست را نابود کرد. سیاست در دوران او، عملاً به یک سریال تلویزیونی پرهیجان بدل شد که در آن، رسواییهای شخصی و اخلاقی جایگزین بحثهای ساختاری درباره اقتصاد و جامعه گردید.
در نقطه مقابل کلینتون، چهرهای، چون نیوت گینگریچ در حزب جمهوریخواه ظهور کرد که میخ آخر را بر تابوت عقلانیت حزبی کوبید. گینگریچ به عنوان رئیس مجلس نمایندگان، سیاست «زمین سوخته» را پایهگذاری کرد. او در اوایل دهه ۱۹۹۰ با توزیع جزوههایی میان نمایندگان جمهوریخواه، رسماً از آنها خواست تا مخالفان دموکرات خود را با واژگانی، چون بیمار، خائن، فاسد، دروغگو و رقتانگیز خطاب کنند.
این رویکرد، آغازگر انهدام مفهوم «خیر عمومی» بود. رهبران جدید به همنسلان خود آموختند که برای پیروزی، نیازی به ارائه برنامههای بهتر و کارآمدتر ندارید؛ کافی است رقیب را به عنوان تهدیدی علیه ارزشهای بنیادین آمریکا و یک اهریمن فرهنگی تصویر کنید. کلینتون نیز با بهرهبرداری متقابل از این فضای قطببندیشده، پایگاه رأی خود را با ایجاد هراس از بازگشت راستگرایان افراطی منسجم کرد. در این دوئل نسلی، هر دو طرف توانستند پایگاههای خود را راضی نگه دارند، اما نهاد دموکراسی توانایی خود را برای حلوفصل مسالمتآمیز اختلافات و پیشبرد امور کشور از دست داد.
عصر جورج دابلیو بوش؛ نظامیگری هویتی و انسداد جهانی
با ورود به هزاره جدید و روی کار آمدن دومین متولد ۱۹۴۶ یعنی جورج دابلیو بوش، این زوال عقلانیت ابعاد جهانی و فاجعهباری به خود گرفت. حادثه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ میتوانست نقطهای برای اتحاد ملی و اتخاذ تصمیمات خردمندانه برای مقابله با تروریسم باشد. در روزهای نخست، جامعه آمریکا یکپارچه شد و حمایت جهانی نیز در بالاترین سطح قرار داشت. اما به سرعت، ایدئولوژی نومحافظهکاران و منطق مطلقگرای نسل بیبیبومر بر فضا مسلط شد.
دولت بوش با بهرهگیری هوشمندانه از هراس وجودی تودهها پس از حملات تروریستی، این ترس را به یک ماشین جنگی مهیب بدل کرد. بوش پسر، ادبیات قطببندیشده دهه ۹۰ را از حوزه فرهنگ داخلی به حوزه امنیت ملی و روابط بینالملل بسط داد: «شما یا با ما هستید، یا با تروریستها!».
این گزاره، تجلی کامل یک سیاست قبیلهای و سیاه و سفید بود که هیچ فضای میانهای برای دیپلماسی، نقد یا تفکر انتقادی باقی نمیگذاشت. اقدامات دولت بوش از جنگافروزیهای پیشدستانه و ویرانگر در عراق و افغانستان که خاورمیانه را برای دههها به آتش کشید و تریلیونها دلار هزینه روی دست مالیاتدهندگان گذاشت، تا فاجعه مدیریت بحران در طوفان کاترینا و در نهایت فروپاشی اقتصاد جهانی در بحران مالی سال ۲۰۰۸، تهمانده اعتماد طبقه متوسط به نخبگان و بوروکراسی واشنگتن را نابود کرد. بوش، نسلی از آمریکاییان را بر جای گذاشت که فقیرتر، خشمگینتر و به شدت بدبینتر از گذشته بودند. زمینهی مادی و روانی برای ظهور یک عوامفریب تمامعیار در صحنه سیاست آمریکا کاملاً فراهم شده بود.
دونالد ترامپ؛ تجسم نهایی کینهتوزی و پایان دیالکتیک
دونالد ترامپ یک انحراف تصادفی در تاریخ آمریکا نبود؛ او محصول نهایی، منطقی و گریزناپذیر این زوال نسلی است. بصیرت ویرانگر ترامپ در این بود که دریافت در عصر سرمایهداری دیجیتال و الگوریتمهای شبکههای اجتماعی، تودههای خسته از بوروکراسی پیچیده و ناکارآمد واشنگتن، دیگر به دنبال برنامه و راهکار سیاستگذاری نیستند؛ بلکه مستعد بسیج شدن حول مفهوم «کینهتوزی» میباشند.
خشم سرکوبشده و احساس حقارت مزمن بخش بزرگی از جامعه آمریکا، به ویژه طبقه کارگر صنعتی که در روند جهانیسازی شغل و منزلت خود را از دست داده بودند، هیزم این آتش بود. ترامپ، سیاست را به معنای دقیق کلمه به قلب یک نمایش بزرگ پرتاب کرد. در جهان ترامپ، درگیریها نه بر سر واقعیات اقتصادی یا راهبردهای ژئوپلیتیک، که بر سر تولید هیجان، جنجالآفرینی شبانهروزی و ارضای خشم سرکوبشده هواداران شکل میگیرد. او به خوبی فهمید که پایگاه رأی او خواهان یک نبرد گلادیاتوری در شبکههای اجتماعی است، نه یک میزگرد کارشناسی و خستهکننده.
در ادوار گذشته، مجادلات سیاسی هر اندازه هم که خشن بودند، در نهایت به یک اجماع و مرحله جدیدی از تکامل نهادی منجر میشدند. برای مثال، در دهه ۱۹۳۰ و پس از درگیریهای سهمگین بر سر سیاستهای رفاهی فرانکلین روزولت، سرانجام جامعه آمریکا به یک توافق رسید و برنامههایی نظیر تأمین اجتماعی به عنوان یک اصل پذیرفته شد. حتی روسای جمهور محافظهکار بعدی نظیر آیزنهاور نیز این دستاوردها را پذیرفتند و از آنها عبور کردند.
اما مشخصه بارز رهبران متولد ۱۹۴۶ این است که توانایی ساختن یک اجماع تاریخی را ندارند. آنها ناتوان از ایجاد پیوند میان گروههای متضاد هستند. وقتی هیلاری کلینتون که خود یکی دیگر از نمادهای برجسته همین نسل است، در سال ۲۰۱۶ نیمی از حامیان ترامپ را «سبدی از افراد رقتانگیز و نژادپرست» خواند، در واقع ناقوس مرگ گفتوگوی سیاسی را به صدا درآورد. در جنگ فرهنگها و هویتها، هیچ نقطه میانهای برای توافق وجود ندارد. شما میتوانید بر سر میزان مالیات مصالحه کنید، اما نمیتوانید بر سر هویت وجودی و ارزشهای بنیادین خود با کسی که شما را شیطان میپندارد چانهزنی کنید. به همین دلیل است که امروز و پس از گذشت ۱۶ سال از تصویب قانون مراقبتهای درمانی اوباما، جناح راست همچنان به دنبال لغو کامل آن است و هیچ نقطه پایانی بر این منازعات متصور نیست.
انسداد نهادی و پیرسالاری؛ اشباحی که صندلی قدرت را رها نمیکنند
فاجعه نهایی درباره متولدین ۱۹۴۶، مقاومت سرسختانه و بیمارگونه آنها در برابر افول بیولوژیک و سیاسی، و امتناع شدید آنها از واگذاری قدرت به نسلهای بعدی است. در سال ۱۹۴۶، میانگین امید به زندگی روسای جمهور آمریکا ۶۸ سال بود؛ فرانکلین روزولت بزرگ، معمار آمریکای مدرن، در سال ۱۹۴۵ تنها با ۶۳ سال سن درگذشت و صحنه را برای جانشینانش خالی کرد. اما به لطف پیشرفتهای خیرهکننده پزشکی و انباشت بیسابقه سرمایه در دست طبقه حاکم، نخبگان سیاسی آمریکا از دهه ۱۹۷۰ به این سو، به طور متوسط تا ۹۵ سالگی عمر میکنند.
این طول عمر بیولوژیک، در غیاب پویایی فکری و ناتوانی در درک جهان جدید، منجر به شکلگیری یک «پیرسالاری» متصلب و پوسیده در واشنگتن شده است. کلینتون، بوش و اوباما هر یک رویای ایجاد یک برتری پایدار حزبی را در سر میپروراندند، اما هیچیک نتوانستند نهادهای مستحکمی بنا کنند و روسای جمهور بعدی، به سادگی با یک فرمان اجرایی، دستاوردهای اسلاف خود را ملغی کردند. ترامپ نیز توانایی ایجاد یک اتحاد ملی پایدار را ندارد؛ ائتلاف او به قدری مملو از تضادهای درونی است که تنها متکی بر ویژگیهای فردی اوست و با خروج فیزیکیاش از قدرت، دچار ازهمگسیختگی خواهد شد.
بوروکراسی آمریکا امروز به سیستمی تبدیل شده است که در آن هیچکس قدرت و مشروعیت کافی برای ساختن چیزی را ندارد، اما همه گروهها قدرت وتو کردن و متوقف ساختن رقیب را دارند. این همان بنبست کامل نهادی است که زوال یک امپراتوری را رقم میزند.
فرجام یک نسل؛ ویرانهای بر جای مانده از ادعاها
این یکی از طعنهآمیزترین حقایق تاریخ معاصر است: نسلی که روزگاری در دوران شورشهای دانشجویی دهه ۱۹۶۰ و در اوج هیجانات جوانی با غرور و عصیان فریاد میزدند که نباید به هیچکس بالای ۳۰ سال اعتماد کرد، اکنون در آستانه هشتادسالگی، همچون اشباحی سرگردان و حریص، راهروهای قدرت، سنا، دیوان عالی و کاخ سفید را قبضه کردهاند.
آنها با تحمیل کینهها، زخمهای قدیمی و جهانبینی منسوخ خود بر نسلهای جوانتر، ثابت کردهاند که تا آخرین نفس دست از سر عرصه عمومی برنخواهند داشت. متولدین ۱۹۴۶، ماشین عظیم سیاست و حکمرانی آمریکا را به یک چرخوفلک زنگزده از خشم، هیاهو و فلج نهادی تبدیل کردهاند. آنها آنقدر گریبان تاریخ را میگیرند تا با چشمانی خیره از رقیب بپرسند: «تو در کدام طرف ایستادهای؟»؛ و این نزاع عبث و ویرانگر پایان نخواهد یافت، مگر روزی که سرانجام پاسخی که از تاریخ میشنوند این باشد: در طرفی که زیر دو متر خاک مدفون است.