به گزارش ستاره صبح آنلاین از رویداد ۲۴، برای فهم چگونگی شکلگیری طوفان مذهبی و سیاسی منتهی به جنگ دوم، باید به سیزده سال پیش از آن، یعنی انعقاد معاهده گلستان، بازگشت. جنگ اول ایران و روس، با وجود دلاوریهای سنتی سپاهیان ایران و تلاشهای عباسمیرزا برای ایجاد «نظام جدید»، با شکستی سنگین به پایان رسید. نتیجه این شکست، جدایی بخشهای پهناوری از قفقاز بود، از جمله گرجستان، داغستان، باکو، دربند، شروان و قرهباغ که از پیکره ایران جدا شدند.
عهدنامه گلستان در وجدان جمعی ایرانیان و بهویژه در دستگاه معرفتی علما، نه صرفاً یک شکست نظامی، بلکه ضربهای عمیق بر روح ملی بود. از منظر فقهی، بخشهای وسیعی از «دارالاسلام» به اشغال «کفار» درآمده و مسلمانان تحت سلطه امپراتوری ارتدوکس قرار گرفته بودند. افزون بر این، ابهامات عمدی در تعیین دقیق خطوط مرزی، بهویژه در مناطق کوهستانی و مراتع عشایری، بهانه لازم را به دست فرماندهان توسعهطلب روس میداد تا تجاوزات ارضی و خزنده خود را ادامه دهند.
نقطه جوش این بحران، انتصاب ژنرال الکسی یرمولوف به حکومت نظامی قفقاز بود. یرمولوف با اعمال سیاستهایی سخت خشونتآمیز و سرکوبگرانه، از روسیسازی اجباری و اخذ مالیاتهای کمرشکن گرفته تا توهین به مقدسات اسلامی، تبدیل برخی مساجد به اصطبل یا کلیسا، و تبعید و خلع ید خانهای مسلمان، عرصه را بر اهالی قفقاز بهشدت تنگ کرد. او در سال ۱۸۲۵، مناطق استراتژیکی، چون بالقلو و حوضه دریاچه گوگچه، سوان امروزی، را نیز که در قلمرو ایران بود، به اشغال نظامی درآورد.
در این شرایط خفقانآور، مسلمانان مناطق اشغالشده، که میدیدند دربار تهران به سبب ضعف خزانه و ارتش، نه توان و نه اراده مقابله مستقیم دارد، راهبرد خود را تغییر دادند. آنان هیئتها، طومارها و نامههای دادخواهانه متعددی را روانه عتبات عالیات، نجف و کربلا، و شهرهای بزرگ ایران، چون اصفهان، تبریز، قزوین و کاشان، کردند و از مراجع و مجتهدان بانفوذ شیعه یاری خواستند. این استمداد مستقیم از نهاد دین، جرقهای بود که انبار باروت احساسات جریحهدار مذهبی را در سراسر فلات ایران شعلهور ساخت و مشروعیت دربار را آشکارا به چالش کشید.
بحران مشروعیت قاجارها و دگردیسی فقه سیاسی شیعه
برای درک چرایی تسلیم دربار در برابر اراده علما، باید به پایههای لرزان مشروعیت سیاسی در عصر قاجار و تحولات فقهی آن دوران توجه کرد. برخلاف پادشاهان صفوی که با ادعای سیادت و رهبری طریقت صوفیه، خود را «مرشد کامل» و نماینده الوهیت بر زمین میانگاشتند و هالهای قدسی پیرامون تاج و تخت تنیده بودند، ایل قاجار فاقد هرگونه کاریزمای مذهبی یا نسب مقدس بود. قدرت آنان صرفاً بر پایه شمشیر، غلبه ایلی و خونریزی بنا شده بود.
در نظام فکری شیعه اثنیعشری، حکومت در عصر غیبت، حق انحصاری و ولایت مطلقه امام معصوم است. در این گفتمان، هر حکومتی در غیاب امام، ذاتاً «جائر» و فاقد مشروعیت تلقی میشود، مگر آنکه اذن و تنفیذ فقها و مجتهدان جامعالشرایط، که نواب عام امام شناخته میشدند، آن را همراهی کند. این وابستگی نظری، پاشنه آشیل پادشاهی قاجار بود.
از سوی دیگر، در اواخر سده دوازدهم و آغاز سده سیزدهم هجری، حوزههای علمیه شاهد انقلابی خاموش، اما سرنوشتساز بودند، پیروزی قطعی مکتب «اصولی» به رهبری وحید بهبهانی بر مکتب «اخباری». پیروزی اصولیون، به معنای گشوده شدن باب اجتهاد، قدرت یافتن بیسابقه مجتهدان زنده، و لزوم تقلید عامه مردم از آنان بود. این تحول، نهاد روحانیت را از مجموعهای از محدثان منزوی، به سازمانی قدرتمند، سلسلهمراتبدار و صاحب نفوذ اجتماعی بدل کرد که حوزه مداخله خود را از احکام عبادی فراتر برده و به مسائل کلان اجتماعی و سیاسی گسترش میداد.
در این پارادایم نوین، پادشاه، یعنی فتحعلیشاه، تنها سلطانی ذیشوکت و بازوی اجرایی نهاد دین بود و وظیفه اصلیاش پاسداری از مرزهای دارالاسلام و حفظ امنیت مؤمنان تعریف میشد. علما با بسط نظریه «جهاد دفاعی»، که برخلاف جهاد ابتدایی نیازمند حضور امام معصوم نبود، به پادشاه اذن میدادند تا به نمایندگی از آنان وارد کارزار شود. این رابطه ظریف و شکننده بدان معنا بود که اگر پادشاه از انجام این وظیفه شرعی، یعنی دفاع در برابر روسها و آزادسازی مسلمانان قفقاز، سر باز میزد، همان حداقل مشروعیت عاریتی و قراردادی خود را نیز از دست میداد. در چنین وضعی، علما حق خود میدانستند که مستقیماً وارد عمل شوند، رهبری جامعه را بر عهده گیرند و پادشاه را از سلطنت خلع کنند.
تکوین گفتمان جهاد و خیزش ساختاریافته علمای تشیع
با تشدید ستم روسها و رسیدن طومارهای تظلم به عتبات، موجی از صدور فتاوای جهاد، نگارش رسالههای جهادیه و ایراد خطابههای آتشین سراسر ایران را فرا گرفت. این حرکت، واکنشی احساسی و پراکنده نبود، بلکه شبکهای درهمتنیده، آگاهانه و هماهنگ از بزرگترین نظریهپردازان فقهی زمان را دربرمیگرفت که افکار عمومی را به نقطه جوش رساندند.
سیدمحمد مجاهد، رهبر معنوی جنگ
محور و گرانیگاه اصلی این خیزش، آقا سید محمد طباطبایی اصفهانی بود، نوه دختری وحید بهبهانی، احیاگر مکتب اصولی، که در کربلا اقامت داشت و از بالاترین مراتب اتوریته مذهبی برخوردار بود. دادخواهی مسلمانان قفقاز او را بر آن داشت تا با صدور فتوای جهاد، حکم به وجوب عینی یا کفایی دفاع از سرزمینهای اسلامی دهد. او برای عملی ساختن این حکم و اتمام حجت با دربار، تصمیم گرفت عتبات را ترک کند و عازم پایتخت ایران شود. مسیر حرکت او از عتبات به کرمانشاه، همدان و سپس تهران، همچون زلزلهای سیاسی و اجتماعی بود. تودههای مردم، حاکمان محلی، تجار و روحانیان در هر شهر، کفنپوش به استقبالش شتافتند. ورود او به ایران، فضای کشور را یکسره رنگ و بوی «جنگ مقدس» بخشید و تودهها را در چنان شور مذهبی فرو برد که هرگونه صدای مخالف، به عنوان «خیانت به اسلام»، خاموش میشد. او به سبب همین رهبری بلامنازع، در تاریخ به «سید محمد مجاهد» شهرت یافت.
ملا احمد نراقی، نظریهپرداز ولایت فقیه و جهاد
در کاشان، ملا احمد نراقی، از بزرگترین و خلاقترین فقهای عصر و مؤلف کتاب مشهور «عوائد الایام»، که از نخستین متون مدون و تحلیلی در باب اثبات ولایت سیاسی فقیه است، با تمام توان به این جریان پیوست. نراقی با نگارش رسالههای جهادیه مستدل و سخنرانیهای پرشور، ضرورت فقهی مقابله با روسها را تبیین کرد. او با مبانی اصولی نشان داد که دفاع از کیان اسلام منتظر اذن شاه نمیماند و در صورت انفعال حاکمیت، مجتهدان خود موظف به رهبری نظامی و سیاسی جامعهاند. حضور شخص او با شمشیر در جبهههای نبرد، نماد عینی پیوند نظر و عمل در فقه سیاسی آن دوران بود.
شبکه گسترده روحانیت محلی
علاوه بر این دو چهره کلیدی، شخصیتهای بانفوذ دیگری نیز به این جریان پیوستند، از جمله ملا محمدتقی برغانی، معروف به شهید ثالث، در قزوین، سید نصرالله استرآبادی، حاجی سید محمدتقی قزوینی و صدها واعظ و امام جماعت در سراسر کشور. این اجماع کمنظیر فقها، فشار اجتماعی و روانی بیسابقهای پدید آورد که دربار قاجار تا آن زمان نظیرش را تجربه نکرده بود و هیچ سازوکاری برای مهار آن نداشت.
اردوگاه سلطانیه، تقابل نهایی دین و دربار
فتحعلیشاه در مواجهه با این موج عظیم مردمی و مذهبی، در موقعیتی بهغایت بغرنج قرار داشت. او پادشاهی محافظهکار بود و بیش از هر چیز، بقای سلطنت خود را در نظر داشت. او و برخی از مستوفیان و دیوانیان واقعبین دربار، مانند جناح وابسته به میرزا ابوالقاسم قائممقام فراهانی، بهخوبی از ضعف مفرط ارتش ایران، تهی بودن خزانه، فقدان تدارکات جنگی نوین و مهمتر از همه، قدرت مهیب ماشین نظامی امپراتوری روسیه آگاه بودند.
دربار تمایل داشت مناقشات مرزی و مسئله اشغال گوگچه را از طریق دیپلماسی حلوفصل کند. در همین ایام، ژنرال منشیکف، فرستاده ویژه تزار نیکلای اول، برای مذاکره و جلوگیری از آغاز جنگ به ایران آمده بود و پیشنهادهایی برای تعیین تکلیف مرزها داشت.
اما روحانیان طراز اول و تودههای تهییجشده، هیچگونه مصالحهای را برنمیتافتند و دیپلماسی را همارز بزدلی و فروختن دین میدانستند. تجمع بزرگ علما در چمن سلطانیه، اردوگاه تابستانی شاه در نزدیکی زنجان، نقطه اوج این تقابل تاریخی بود. سید محمد مجاهد، به همراه صدها تن از روحانیان و هزاران نفر از مردم کفنپوش و مسلح، در آنجا خیمه زدند. پیام علما به شاه، اولتیماتومی سیاسی و عریان بود: «یا به عنوان پادشاه و بازوی اسلام، فرمان جهاد میدهی و ارتش را با تمام قوا به سوی قفقاز گسیل میداری، یا ما خود رسماً سلاح برمیداریم و با تودههای مردم به جنگ روسها میرویم. اگر در این امر شرعی کوتاهی کنی، مشروعیت تو به عنوان حاکم جامعه شیعه ساقط است، اذن خود را از تو پس میگیریم و پادشاهی دیگر برمیگزینیم».
این تهدید، هستی سلسله قاجار را مستقیماً نشانه گرفته بود. فتحعلیشاه میدانست که اگر علما بدون همراهی ارتش دولتی به جبهه بروند، نهتنها قتلعام خواهند شد، بلکه انگشت اتهام این خونریزی به سوی دربار نشانه خواهد رفت و شورشهای داخلی و فروپاشی قدرت مرکزی حتمی خواهد بود.
از سوی دیگر، نقش عباسمیرزا، ولیعهد و فرمانده کل قوا در تبریز، بسیار پیچیده بود. او که فرماندهی جنگ اول را نیز بر عهده داشته و ضعفهای ساختاری ارتش خود را در برابر روسها بهخوبی میشناخت، در ابتدا با آغاز جنگی دیگر مخالف بود. اما او نیز در منگنهای سخت قرار گرفت، از یک سو فشار افکار عمومی هدایتشده از سوی علما، و از سوی دیگر رقبای داخلی، یعنی سایر شاهزادگان قاجار، که آماده بودند او را به ترسویی و سازشکاری متهم کنند و موقعیت ولایتعهدیاش را به خطر اندازند. در نهایت، عباسمیرزا با انگیزه بهرهگیری از فتاوای جهاد برای تأمین مالی ارتش و تحکیم موقعیت خود، با جریان جنگطلب علما و خانهای آواره قفقازی، مانند الکساندر میرزا گرجی، همصدا شد.
سرانجام، زیر فشارهای خردکننده روانی، بیم تکفیر و واهمه از دست دادن تاج و تخت، فتحعلیشاه تسلیم شد. او برخلاف میل باطنی و محاسبات عقلانی دیوانسالارانه، فرمان آغاز جنگ را صادر کرد و مذاکرات با منشیکف را ناکام گذاشت. بدینترتیب، دیپلماسی و مصلحتاندیشی ژئوپلیتیک، قربانی آرمانگرایی فقهی و فشار افکار عمومی شد.
از توهم پیروزی تا واقعیت خشن قدرت نظامی
قوای نظامی ایران، در تابستان سال ۱۸۲۶ میلادی، متشکل بود از ارتش نیمهمدرن عباسمیرزا و دستههای انبوه و نامنظم چریکهای مردمی و علمای اعلامی که به شمشیر و قمه و قداره مسلح شده بودند. حضور شخصیتی، چون سید محمد مجاهد در خطوط مقدم جبهه، تأثیری شگرف بر روحیه سربازان و مردم محلی داشت.
آغاز جنگ، به شکلی فریبنده، با موفقیتهای خیرهکنندهای برای ایران همراه بود. با ورود ارتش ایران، قیامهای گسترده مردمی در شهرهای قفقاز علیه پادگانهای روسی بالا گرفت. گنجه، شروان، شکی، تالش و بخشهای بزرگی از قرهباغ، در مدتزمانی کوتاه، به دست نیروهای ایرانی افتاد. امپراتوری روسیه در آن مقطع، به سبب درگذشت تزار الکساندر اول و وقوع شورش معروف دکابریستها در سنپترزبورگ، دچار بحران و تزلزل داخلی بود و پادگانهای پراکنده روس در قفقاز، غافلگیر شده، عقبنشینی کردند.
این پیروزیهای برقآسا و بازپسگیری مناطق از دسترفته، توهم آسیبپذیری روسیه و «نصرت قطعی الهی» را در ذهن دربار و علما به یقینی خدشهناپذیر بدل کرد. ندای فتح نهایی قفقاز و حتی پیشروی به سوی مسکو در مساجد طنینانداز شد. اما این رؤیای نظامی دیری نپایید.
امپراتوری پهناور روسیه، پس از تثبیت اوضاع داخلی به دست تزار نیکلای اول، ماشین نظامی عظیم خود را با تمام توان به حرکت درآورد. ژنرال ایوان پاسکویچ، فرماندهی قاطع، بیرحم و استراتژیستی برجسته، جایگزین فرماندهان پیشین شد. او با گسیل نیروهای تازهنفس، پیادهنظام بسیار منضبط و مهمتر از همه، توپخانه مدرن و سنگین، معادلات جنگ را در عرض چند هفته یکسره دگرگون کرد.
ارتش نامنظم و عشایری ایران، و چریکهای مذهبی کفنپوشی که تنها سلاحشان شمشیر و ایمان بود، در برابر شلیکهای هماهنگ و ویرانگر توپخانه روسی و تاکتیکهای نظامی کلاسیک پیادهنظام، در نبردهای سرنوشتسازی، چون نبرد گنجه، شامخور، بهطرزی فاجعهبار درهم شکستند. شجاعت فردی در برابر آتشبار صنعتی کارگر نیفتاد.
با شکستهای پیاپی ارتش عباسمیرزا و پایان یافتن آذوقه و مهمات، فاجعه آغاز شد. نیروهای مردمی، که تاب تحمل این ماشین کشتار مدرن را نداشتند، پراکنده شدند. روسها نهتنها تمام مناطق آزادشده را بار دیگر اشغال کردند، بلکه این بار از رود ارس، مرز قدیمی، گذشتند، وارد خاک اصلی ایران شدند و در اکتبر ۱۸۲۷، شهر تبریز، مقر ولیعهد، قطب اقتصادی و دومین شهر مهم کشور، را بدون مقاومت جدی به تصرف درآوردند. سقوط تبریز، زنگ پایان جنگ، فروپاشی کامل استراتژی جهاد و آغاز کابوسی ملی بود.
عواقب جنگ، تراژدی ترکمانچای و بحران مشروعیت
شکست در جنگ دوم، به تحمیل خفتبارترین معاهده تاریخ معاصر ایران، یعنی معاهده ترکمانچای، ۱۸۲۸ میلادی، انجامید. این معاهده نهتنها خانات ارمنستان فعلی، ایروان، نخجوان و تالش را برای همیشه از ایران جدا کرد و رود ارس را مرز طبیعی دو کشور قرار داد، بلکه غرامت جنگی هنگفت و کمرشکنی، معادل ده کرور تومان یا بیست میلیون روبل نقره، بر خزانه خالی قاجار تحمیل کرد. افزون بر این، تحمیل حق قضاوت کنسولی، کاپیتولاسیون، و سلب حق داشتن نیروی دریایی در دریای خزر، استقلال سیاسی و قضائی ایران را بهشدت مخدوش ساخت.
اما در سطح داخلی، یکی از تراژیکترین پیامدهای این جنگ، سرنوشت رهبران مذهبی آن بود، بهویژه شخص سید محمد مجاهد. با چرخش ورق در میدان نبرد، اشغال تبریز و فرود آمدن بار مالیاتهای سنگین برای پرداخت غرامت بر دوش رعایا، افکار عمومی، که پیشتر تحت تأثیر فتاوای جهاد به نقطه جوش رسیده بود، با سرعتی حیرتانگیز تغییر جهت داد.
تودههایی که تا چند ماه پیش، خاک پای سید محمد مجاهد را تبرک میشمردند و او را نایب امام میخواندند، اکنون در رویارویی با ویرانی، فقر و اشغال، او و دیگر علما را مسبب اصلی این فاجعه میدانستند. بحرانی الهیاتی در میان عوام شکل گرفت، اگر این جنگ جهاد فیسبیلالله بود و علما نواب امام زمان بودند، چرا خداوند سپاه اسلام را یاری نکرد و کفار بر بلاد مسلمین مسلط شدند؟
آقا سید محمد مجاهد، سرخورده، درهمشکسته و گرفتار بیماری، از تبریز به سوی تهران عقب نشست. اما در مسیر بازگشت، در شهرها و روستاها با توهین، لعن و پرخاش مردم خشمگین و مالباختگان روبهرو شد. او که تاب تحمل این فشار سهمگین روانی، فروپاشی آرمانشهر فقهیاش و طرد شدن از سوی همان مردمی را که برای نجاتشان برخاسته بود نداشت، پیش از رسیدن به تهران، در حوالی قزوین، درگذشت. مرگ غریبانه او، نماد پایان تراژیک نخستین مداخله حداکثری و مستقیم روحانیت در سیاستگذاری کلان دولتی بود.
این رویداد، ضربهای سهمگین بر اتوریته سیاسی علما وارد آورد. دربار قاجار، که خود را قربانی فشار کور روحانیت میدید، پس از جنگ فرصت یافت تا نهاد روحانیت را تا حدی به حاشیه براند و مهار کند. علما نیز، که خطرات مداخله مستقیم در اموری را دریافته بودند که ابزار اجرایی و نظامی آن را در اختیار نداشتند، برای چند دهه، تا اواخر عصر ناصری، به لاک محافظهکاری فرو رفتند و بیشتر به امور حسبیه، قضاوت در محاکم شرع و تدریس در حوزهها پرداختند. پس از آن، و تا کنون، علمای تشیع در دو مقطع تاریخی، «انقلاب مشروطه» و «انقلاب اسلامی»، تلاشی نظاممند برای ورود به ساختار قدرت و تسخیر آن داشتند. در اولین تلاش شکست خوردند و در دومی پیروز شدند.