ستاره صبح آنلاین-سوفیا بیغم-مشهد:
اقتصاد، برخلاف بسیاری از مباحث دانشگاهی، موضوعی نیست که تنها در کتابها و کلاسهای درس جریان داشته باشد. ردپای آن را میتوان در زندگی روزمره مردم، نگرانی از آینده، شکاف میان رشد فناوری و نابرابری اقتصادی و در پرسشی دید که هنوز پاسخی قطعی برای آن پیدا نشده است.پرسش این است که چرا با وجود پیشرفتهای چشمگیر علم، فناوری؛ فقر، نابرابری و احساس ناامنی اقتصادی همچنان رنجی است که جهان را درگیر خود کردهاست ؟
این پرسش، بحثی صرفاً نظری نیست؛ بلکه تجربهای مشترک برای میلیونها انسان است. در بسیاری از کشورها، صرفنظر از تفاوت نظامهای سیاسی، نارضایتی از سازوکارهای اقتصادی دغدغه جامعه شده است. پرسش این است که آیا این وضعیت ناشی از پیچیدگی ذاتی اقتصاد است یا نشان میدهد که چارچوبهای مسلط دیگر توان پاسخگویی به مسائل امروز را ندارند؟ اگر سرمایهداری همچنان نظام اقتصادی غالب جهان است، آیا میتوان بدیلی برای آن تصور کرد که قابلیت تحقق داشته باشد و بتواند عملاً آزادی و عدالت را به نحوی توامان در یک ظرف گردهم آورد؟
* چهار سال پیش، منصور ثابتقدم کمپینی با عنوان «مدلسازی اقتصاد جایگزین» در فضای عمومی پیشنهاد داد؛ که هدف آن گشودن افقی تازه در نسبت میان انسان و اقتصاد و آزمون نظم جدید در سیستم اجتماعی است. این ایده در سالهای گذشته موضوع گفتوگو با شماری از پژوهشگران، اقتصاددانان و فیلسوفان بوده و موافقتها، نقدها و پرسشهای گوناگونی را برانگیخته است. ستاره صبح در دومین گفتوگو با منصور ثابتقدم، فلسفه دان انجام شده است . این گفتوگو تلاشی است برای روشن شدن ایدهها، ابهامها است .
چرا باید به تغییر پارادایم در اقتصاد بپردازیم؟ به عبارتی دیگر، چرا شناسایی پارادایم کنونی اقتصاد و عبور از آن، آیا نخستین گام یافتن الگوهای رهایی بخش اقتصاد است؟ آیا این رویکرد نوعی ناامیدی در پرداختن به موضوع یا گیر افتادن در حفرههای پارادایم موجود به شمار نمیآید؟
* بدیهی گویی و نازایی، افزایش نفرت انسان از انسان در زندگی اجتماعی جاری، نشانه های رسیدن به انتهای پارادایم فعلی حیات اجتماعی انسان است. اکنون دیگر با تزریق روانشناس های بیشتر به جامعه، شهروندان در شرایط روانی بهتری قرار نمیگیرند. با تولید وکلای بیشتر، حقوق شهروندان احقاق نمیشود. افزایش سواد، انسانها را نسبت به نادانی مصون نمیکند. تحصیلات عالی، در رابطه ای معنیدار، شعور انسانها را افزایش نمی دهد. سوء نیت و سوء رفتار انسانها در کنش و
واکنش های اجتماعی با آموزش، کاهش نمییابد. بر خلاف دهه های گذشته، اکنون چشم انداز بهبود در کیفیت حیات اجتماعی انسان از هیچ طریق قابل ترسیم نیست.
به ایجاز میتوان چنین گفت: در پارادایم جاری، حرکت انسان در هر سه مسیر بنیادین عدالت؛ آزادی، احقاق حق؛ آموزش و ترقی فرهنگی، متوقف شده و پسرفت آغاز گردیده است. در این شرایط، ضرورت تغییر پارادایم، امری ملموس است و از فضای انتزاع تا پدیدهها در جهان واقعیتها، قابل درک است. اما نکتهی مهم این است که صرف درک این ضرورت، منجر به حدوث آن نمیشود. در باب قسمت دوم سؤال شما، مخالفت و مقاومت اکثریت متخصصان، اساتید و دانشمندان، فلاسفه و اهل تفکر در برابر تغییر پارادایم، امری طبیعی است. آنها الیت و دست اندرکاران پارادایم فعلی هستند و وفاداری ارگانیک آنها به این پارادایم، به آسانی گسسته نمیشود. معروف است وقتی نیما یوشیج شعر نو خود را برای نخستین دفعات با صدای بلند میخواند، یکی از ادبای بنام آن دوره، زیر میز رفته بود، به شدت میخندید و میگفت: این مرد چطور خودش نمیفهمد که شعرش قافیه و ردیف ندارد؟ در اینجا، دو علت اساسی را برای این واکنش شناسایی میکنیم: علت اول این است که اوزان عروض ملاک سنجش مناسبی برای ارزیابی و درک شعر نو نیما نبود. شعر نوی ایرانی تازه متولد شده بود، شعر نیما پارادایم اوزان و هارمونی در شعر را تغییر داده بود و لازم بود ابزار معرفتی شناخت و بررسی خود را نیز خلق کند و به معرفتشناسی آن دوره بیفزاید.
علت دوم اینکه، با تغییر پارادایم، هویت متخصصان و الیت فعلی در عرصه معرفت به ضرورت تغییر گرفتار میشود و تغییر هویت برای همه آسان نیست. استاد میبایست از صندلی معلم برخیزد و بر صندلی محصل بنشیند زیرا او در پارادایم جدید، هنوز دانشی ندارد، بلکه اکنون در ابتدای مسیر آموختن قرار گرفته است .میتوانیم این عامل را اینرسی فرهنگی بنامیم که بطور طبیعی در هر متخصص و دانشمند به میزانی وجود دارد. میدانیم که بیست و پنج سال طول کشید تا جامعهی ادبای ایرانی شعر نیما را پذیرفت.
شما اشاره دارید که این دیسکورس خارج از ایده و اراده ما متولد شده است. از طرفی در طرح موضوع با متفکران، با دو عامل محدودکننده مواجه هستیم؛ نداشتن ملاکهای ارزیابی نو متناسب با دیسکورس نو و دوم اینرسی فرهنگی و سخت بودن نشستن بر کرسی تحصیل به جای تعلیم برای متفکران. اجازه دهید یک به یک موانعی که اشاره داشته اید را بیشتر تحلیل کنیم. در ارتباط با مانع نخست؛ آیا در دیسکورس مدلسازی اقتصاد جایگزین، دست متفکر از ملاک های ارزیابی خالی است؟ اگر چنین باشد گفتوگو پیرامون چرایی و چگونگی تحقق آن چگونه ممکن خواهد بود؟ به نظر می رسد در هر مدخل جدیدی از معرفت ناظر به واقع؛ دستگیرههایی وجود دارد که راه عبور از دانش کنونی به دانش جدید است. ممکن است بفرمایید آن دستگیرهها در مورد دیسکورس حاضر چیست که متفکر در ارزیابی و مسیر فکری خویش بتواند از آنها بهره ببرد؟
* انسان در معرض اشیا و پدیده ها در جهان واقعیت ها، ناچار است شناختی برای خود قائل شود. چون انسان، موجودی دارای هویت است و نمیتواند با موجودی فاقد هویت ارتباط برقرار کند. بنابراین برای سوژه قابل شناخت خود، هویت قائل میشود و این نحوه ی ارتباط، یعنی ارتباط میان دو هویت -براساس تبیینات فلسفه تعادل- موجب حفظ تعادل اوست. اما هویتی که انسان برای سوژه مورد ارتباط خود قائل میشود یک هویت فرضی است و می تواند شناخت غلطی در او ایجاد کند، همانگونه که برای هزاران سال، انسان از خورشید، زمین و موقعیت فیزیکی آن در کائنات شناخت داشت، اما آن شناخت از واقعیت به دور و نادرست بود و در نهایت، انسان در طول زمان در معرض کشفیات تازه قرار گرفت و با استفاده از امکان سعی و خطا و تفکر به شناخت دقیقتر و واقعیتری دست پیدا کرد. حال ما دیسکورس مدلسازی اقتصاد را در برابر خود داریم و با مطالعهی آن، به آرامی، روشهای شناخت آن را اختراع میکنیم و میتوانیم درک کنیم که اکنون در آستانه ورود به پارادایم دیگری از رابطه با اقتصاد قرار گرفتهایم.
- قدم اول این است که درک کنیم اقتصاد، فضایی میان جهان واقعیتها و جهان انتزاع است،
به این معنی که اقتصاد فصل مشترک میان متافیزیک ما و جهان واقعیتها است.
توجه عمیق به این نکته می تواند در ما بینشی ایجاد کند تا بطور نسبی از انحراف در مسیر شناخت مصون بمانیم.
اجازه بدهید مشخص تر در مورد این دستگیره های معرفتی پرسش کنم؛ جایی که ناظر مشخصاتی را در پارادایم میبیند هم بن بست پارادایم قبل اعلام میگردد و هم سخن از ظهور پارادایم جدید به میان میآید؛ چرا نمیتوان راه حل را در پارادایم قبل یا پارادایم جاری یافت؟
تحولی که آن را تغییر پارادایم مینامیم، رابطه معنی دار خطی میان شناخت فعلی و شناخت آتی گسسته می گردد و بدون وقوع تحول ذهنی و تولد بینشی متفاوت و متناسب، قادر به تولید دانش آتی در خود نخواهیم بود. حال میبایست اینرسی فرهنگی و تنشهای روانی ناشی از آن در هویت متفکر را نیز به این شرایط بیفزاییم.
شما پارادایم جاری را چگونه تعریف و شناسایی میکنید؟
* دو پارادایم را شناسایی میکنیم:
۱- آغاز پارادایم اول که آن را پارادایم رابطه انسان و اقتصاد مینامیم از زمان ضرب سکه آغاز می شود. سکه، به عنوان یک عنصر مستقل از اخلاق و افکار، نماد مالکیت بر منابع مورد نیاز انسان شد، در حالی که تا پیش از آن، تبادلات تهاتری، موجب الفت میان تولیدکننده و حاصل کار (مثل دام یا غلات و...) بود و اقتصاد هم اقتصادی جدا از خود انسان نبود. اما با پیدایش سکه به عنوان نمادی از اقتصاد که خارج از انسان است؛ پارادایم جاری رابطهی انسان و اقتصاد آغاز شد. پارادایم دوم، پارادایم حیات اجتماعی انسان است که رابطهای ارگانیک با پارادایم اول دارد، با این وجود، ضرب سکه و ایجاد رابطهی فعلی انسان و اقتصاد تا پیش از ورود به عصر روشنگری و حرکت قانون سازانی همچون مونتسکیو و همفکرانش، تأثیر خود بر حیات اجتماعی انسان را نشان نداده بود. در این اساس میتوانیم آغاز پارادایم فعلی حیات اجتماعی انسان که اکنون در انتهای آن قرار گرفتهایم را از دوران استقرار حکومت قانون بر جوامع انسانی در نظر بگیریم.
عجز در درک تفاوت ماهوی و تفکیک سیستم اجتماعی از پدیدهی حیات اجتماعی انسان، بزرگترین ضعف و غفلت در تاریخ اندیشه به خصوص در نگاه مارکس بوده است.
دقت کنیم که از 300 سال پیش با پیدایش زمینهی آکادمیک اقتصاد سیاسی، در واقع سیاست برای خود نوعی اخلاق جعل کرد و به کمک آن، معنای اخلاق کانتی را کاملاً از عرصهی کنش و واکنشهای رسمی در جوامع انسانی خارج نمود. پارادایم جاری، حاکم بر جوامع
- پارادایم تقلیل حیات اجتماعی انسان به سیستم اجتماعی و پارادایم جامعه زدایی از حیات اجتماعی انسان است.
حال با تغییر پارادایم توسط مدلسازی اقتصاد، اقتصاد میتواند این واسطهها از جمله اقتصاد اخلاقی یا اقتصاد سیاسی را کنار بزند و با از میان رفتن اقتصاد سیاسی، به رجحان منطقی صداقت در اقتصاد برسیم نه رجحان اخلاقی آن، که موضوعا از دیسکورس مورد گفتوگوی ما خارج است.
با کلید مدلسازی اقتصاد جایگزین، واسطههای مزاحم حذف میگردند و رابطهی انسان و اقتصاد تغییر میکند و در نهایت حیات اجتماعی مطلوب نمودار میشود. به عنوان آخرین موضوع در این مصاحبه مایلم تصویری که از حیات اجتماعی مطلوب در ذهن دارید را بیشتر برای خوانندگان به تصویر بکشید؟ آیا به دنبال تحقق نوعی یوتوپیا برای زندگی انسان هستید؟
به عکس! دیسکورس مدلسازی اقتصاد جایگزین ما را از توهم یوتوپیا دور میسازد. یوتوپیاسازی عبارت از فعالیت متافیزیستهای پارادایم جاری بوده است که به طور کاذبی به هژمونی متافیزیک بر اقتصاد باور داشتند. در مقابل، این دیسکورس تازه متولد شده به ما میگوید: اگر در پارادایم بعد متافیزیک بتواند اقتصاد را هدایت کند، به این معنی است که حیات اجتماعی انسان از معادلهی قدرت خارج شده است. ترسیم زندگی اجتماعی مطلوب و صحیح با وجود تفاوتهایی که با هم دارند امکان پذیر نیست چرا که هیچ وقت نمیتوانیم به نحو کاملی، انسان را تبیین کنیم. پارادایم جاری نیز به نظر میآمد به سمت ایجاد یک زندگی اجتماعی مطلوب میل دارد، اما این حیات مطلوب بدست نیامد و حرکت، موفقیت آمیز نبود. بنابراین ما نه قصد داریم یوتوپیایی برای حیات اجتماعی مطلوب بسازیم و نه ادعای ترسیم حیات اجتماعی مطلوب و صحیح در سر داریم. یوتوپیاسازی در پارادایم کنونی در پاسخ به ناتوانی و سکته و وقفهای بود که در تبیین نسبت میان عالم نظر و عالم عمل، ایجاد شده بود و همچنان هست. یوتوپیا در فاصلهی معینی با عالم واقعیتهاست. دیسکورس مدلسازی قصد دارد این فاصلهی خالی را پر کند.
فلسفه تعادل میگوید ما میدانیم که میان عالم عمل و عالم نظر نسبتی وجود دارد
، اما نمیدانیم چه نسبتی! هستی با هر آنچه که هست در انفصال نیست. عالم ادراکات ما با جهان واقعیتها در نسبتی هستند و راه کشف آن در انحصار متافیزیک نیست، بلکه بخشی از آن در جهان واقعیتها واقع شده است. حال از طریق دیسکورس از یوتوپیاسازی فاصله میگیریم و دعوت میکنیم با شمردن
دندانهای اسب- مسیری برای اقتصاد جایگزین، و به دنبال آن حیات اجتماعی انسان تبیین شود.
چنانچه دیسکورس انقلابی مدلسازی اقتصاد با اجتناب موکدی که از یوتوپیاسازی دارد، موفق شود صرفاً متافیزیسن را به حرکت وا دارد که ناظر به واقعیت، متافیزیک خود را نظم دهد و نه از پیش خود؛ دیسکورس به نتیجهی خود خواهد رسید؟ به عبارت دیگر؛ در چه شرایطی میتوان از توفیق دیسکورس مدلسازی اقتصاد جایگزین سخن گفت؟
* ما با طرح این پرسش، در حقیقت تلاش داریم از درون پارادایم جدیدی آگاه شویم که هنوز در آن قرار
نگرفتهایم و این همان پنداشت هژمونی متافیزیک بر اقتصاد است که در پارادایم جاری به آن مبتلا هستیم. برخلاف آن، میتوانیم چنین بگوییم: انتظار داریم در پارادایم بعد، نسبت میان جهان نظر و جهان واقعیتها بیشتر بر ما آشکار شود.
به نکته ی روشنگری در نقد پرسش اشاره داشتید، اما به نظر میرسد احتمالاً پاسخ شما هنوز برای مخاطب کافی نباشد. این طرح، وقت، هزینه و توجه زیادی را از حلقهی متفکران خواهد گرفت. فرض این هست که اتفاقی عملی در جهان
واقعیتها در انتظار ماست. آیا میتوان تصویری از حیات اجتماعی در پارادایم بعد را ترسیم کرد یا صرف آزمون مدلی دیگر که البته امید به پاسخدهی آن میرود و مدل ارتباط متافیزیسین با واقعیت را نیز تغییر میدهد مهمترین دستاورد دیسکورس است؟
*در غیاب ابزار سنجش و ارزشیابی آبجکتیو کافی، زیاد در خود فرو رفته و حرف زدهایم. جهان را در این دوره پر از حرف کردهایم. حال با عملکرد
دیسکورس مدلسازی اقتصاد، نشان میدهد که چقدر به بیراهه رفتهایم.