اول
جودیت باتلر، فیلسوف پساساختارگرا میگوید: «مردم میخواهند بدانند که در کدام «طرف» میایستی، و تنها واکنش ممکن به یک واقعه، آشکارا محکومیت یا تأیید بیقیدوشرط آن است. اما گاهی فکر میکنیم تردید دربارهی درستی یا تردید دربارهی صحت فهم تاریخیمان از وضعیت، مانع محکومیت اخلاقی میشود؟»
آیا این نسبیسازی است که بپرسیم دقیقا چه چیز را محکوم میکنیم، دامنهی محکومیت چه باید باشد؟ بهترین توصیف از تشکلهای سیاسی که مخالفشان هستیم چیست؟ محکوم کردن کجا و کی شروع میشود و پایان میگیرد؟
آیا در کنار محکومیت اخلاقی و سیاسی، بدون ترس از اینکه آگاهشدن ما را در چشم دیگران به بیاخلاقهایی همدست جنایاتی شنیع تبدیل کند، نیازمند یک ارزیابی انتقادی و مطلع از وضعیت نیستیم؟
دوم
پاسخ پرسش باتلر مثبت است. بسیاری از ما ایرانیان، به لحاظ تحلیلی-تجویزی، قبلاً جایی ایستادهایم و بر قامت آن «جا» جامهای از جنس درستی و راستی و واقعیت و حقیقت (یا قدسی و ایدئولوژیک) پوشاندهایم. در میان این «ما»ی ایرانی، کسانی هستند که از تاریخ خشونتِ گروهی از مردمان استفاده میکنند تا خشونت گروه دیگر را توجیه کنند، بر نامقبولت و نامردمیبودنِ عدهای تأکید میکنند تا برای برخی دیگر مقبولیت و محبوبیتی دستوپا کنند، و برای رسیدن به این منظور، استدلالهای تحلیلی (اخلاقی-انسانی-سیاسی) مخدوش و آلوده به اغراض و امراض را به کار میبرند. آنچه در میان این مردمان اصالت دارد، همان «جا»ی تحلیلی (یا نقطهی هندسی تحلیلی) است که آنان ایستادهاند.
سوم
عدهای از ایرانیان، همواره در چنبرهی رویههای تمامیتساز (یا به تعبیر کانت، در «نقد عقل محض»، شرایط صوری معرفت یا محدودیتهای نظری و معرفتی که ذهن را اسیر میکنند) مصنوع و مصقول ذهن خویش، گرفتارند. اینان، امکان دیگربودگی/شدگی را برای همیشه از خود سلب کردهاند، یا به بیان دیگر، خود را در «من استعلایی و متافیزیکی و ایدئولوژیک خویش» منحل نمودهاند. این مردمان، با بهرهای آزادانه از حافظ، در هر حال و احوال، دلشدهی ره پیشاشناختی خویشند، آنچه میگویند را همان کلام حق و بیان صادق میپندارند. خود را جان جهان، اسرار نهان، ملکوتی بهخودآمده از فلسفهی بیچون و چرا، و از اینرو، همهعمر به دنبال خویش نعرهزنان، میپندارند، و همهعمر حقیقت را به رنگ و بو خود میشناسد.
چهارم
این گروه از ایرانیانی که تنها در پندار خود به خویش باور دارند و از دیگران هم سخت میخواهند در این توهم با آنان همدل و همزبان شوند، به بازیگرانی تأثیرگذار در عرصهی سیاست تبدیل شدهاند، و تلاش دارند فضای سیاست را بهگونهای از خود پر و اشباع کنند، که منطقهالفراغی برای هیچگونه دگراندیشی و دگرتحلیلی و دگرتجویزی باقی نماند. تردید ندارم برخی از اینان نه پیام هستند و نه نوید، و به زنجیر کسی بسته و بردهی اویند. گرفتار و اسیر و حقیر هستند. از آنجا که پشتشان به یک دیگری بزرگ درونی یا بیرونی گرم است، بیمحابا و بیآزرم و شرم، بر هر آنکس که یار غار شناختی و ادامهی معرفتشناختی و هستیشناختی آنان نیست، هجمهی حیثیتی و شخصیتی و هویتی و اخلاقی و سیاسی میآورند و برای نیل به اهداف ناصواب و ناثواب خویش، از بهرهبردن از چیزی پرهیزی ندارند.
پنجم
اینان همان «دگر درون» هستند که به تعبیر زیمل، رادیکالتر و مخربتر از «دگر برون» نقشآفرینی میکنند. اصحاب تدبیر اگر شرایطی را طلب میکنند که در آن هر لحظه از بیم و خوف خیزش و جنبشی دیگر در التهاب و هراس و عذاب نباشند، در نخستین گام، باید اقتدار بیان گزارههای جدی (به بیان فوکو) در مورد «کجا ایستادن» افراد را تنها از آنِ قانون و عقلانیت و مصلحت بدانند و لاغیر. در گام دوم، بر «گفته»، و نه «صاحب گفته» تمرکز کنند و با «گفتهپرداز»ی، - با هر وابستگی سببی و نسبی به اهالی قدرت - که از گفتارش آفت و بلا و خشم و خشونت و شقاق و شقاوت و ارعاب کلامی میخیزد، بسان تمامی اشخاص و جریانهایی که اینروزها بعضا به سبب «گفته»های نه چندان جدی و تأثیرگذارشان موضوع و مشمول برخورد قاطع و تند قرار میگیرند، برخورد قانونی گردد. زمانی استالین میگفت: «اگر روشنفکران را آزاد بگذارید، با ضدانقلاب روبهرو میشوید«. من میخواهم بگویم: «اگر گروه از ایرانیان راستکیش خشن را آزاد بگذارید، بیتردید با رادیکالترین چهرهی ضدانقلاب (و ضد خیلی چیزهای دیگر) مواجه میشوید». اگر امروز از کنترل و مدیریت آنان کوتاهی کنید، هرگز نخواهید دانست تا به کجا پیش خواهند رفت و چه حوادثی را رقم خواهند زد.
برگرفته از جماران