* آشنایی با استاد
آشنایی نویسنده با او به سال ۱۳۸۶ در دفتر انجمن جامعهشناسی ایران بازمیگردد؛ جلسهای داخلی از گروه جامعهشناسی علم و معرفت که با حضور قانعیراد، فراستخواه، سیدیعقوب موسوی برگزار شد. نخستین تصویر من از استاد خلیلی، تصویر مردی بود آرام، موقر، دقیق و کمادعا؛ کسی که از همان ابتدا میشد فهمید نسبتش با دانش، نسبتی نمایشی یا اداری نیست. بعد، هرچه بیشتر او را شناختم، دریافتم که این متانتِ ظاهری، برآمده از ذهنی ژرفکاو و انضباطی درونی است.
* انتخاب واژه ها
آنچه در شخصیت او بیش از هر چیز به چشم میآمد، «کیفیت اندیشیدن» و «شیوه سخن گفتنش» بود. فاخر سخن میگفت؛ نه از سر تکلف، بلکه از آن رو که کلمه را جدی میگرفت. در نوشتار نیز چنین بود؛ حتی در پیامهای کوتاه و چتهای روزمره، واژهها را با دقت انتخاب میکرد، جمله را سالم و سنجیده میساخت و حرمت زبان را نگه میداشت. دقت زبانی، ویژگی صوری نبود؛ بلکه از نوع نگاه او به جهان میآمد. او سطحی نمیاندیشید. هر موضوعی را تا جایی دنبال میکرد که لایههای پنهانترش آشکار شود. برای همین، گفتوگو با او غالباً از یک موضوع مشخص آغاز میشد و به تأملی عمیقت درباره بنیانهای فکری، تاریخی و فرهنگی آن میرسید.
* فهم مسائل ایران
می توان از خلال نوشتهها و دغدغههایش فهمید که مسئله اصلی او چیزی فراتر از توصیف چند مسئله اجتماعیِ روزمره بود. او به امکان علم در ایران میاندیشید؛ به اینکه چرا عقلانیت علمی در این سرزمین چنانکه باید قوام نمییابد، چرا گاه تکنیک بر تفکر پیشی میگیرد، و چرا فهم مسائل ایران بدون درگیری جدی با تاریخ و فرهنگ و زبان این جامعه ممکن نیست. برای او، جامعهشناسی علم و معرفت یک حوزه محدود دانشگاهی نبود؛ راهی بود برای اندیشیدن به وضعیت ایران. از همین رو، در تأملاتش پیوندی زنده میان علوم اجتماعی، تاریخ ایران، زبان فارسی و سرشت نهادهای علمی دیده میشد.
* مسئولیت فکری واخلاقی
با این همه، آنچه از او در ذهن من بیش از هر چیز مانده، فقط سیمای یک پژوهشگر اندیشمند نیست؛ بلکه چهره انسانی است که در لحظههای دشوار، با سخن و حضورش دستِ یاری میگشود. او رنجِ انسانِ مقابل را جدی میگرفت و در زمانههایی که اضطراب یا ناامیدی سایه میافکند، چنان با اطمینان و متانت از مسئولیتهای فکری و اخلاقی سخن میگفت که گویی در میانه بحران، قطبنمایی برای بازیابیِ مسیر در اختیار داشت.
* حساسیت به ایران وعلم
همراهیهای او، رفتاری معمول و تشریفاتی نبود؛ شکلی از مراقبتِ مسئولانه بود که ریشه در شناختِ از وضعیتِ دشوارِ انسان داشت. او همواره میکوشید تا با پیوند زدنِ مسائلِ شخصی به افقهای فکری، کمک کند تا از دلِ انفعال، تکلیف و معنا بیرون بکشند. این خصلتِ او، یعنی پیوندِ ژرفاندیشی با مروّت و دلسوزیِ بیادعا، شخصیتی متمایز از او ساخته بود. کمتر کسی را میتوان یافت که هم به مسائلِ بنیادینِ ایران و نهاد علم حساس باشد و هم در بزنگاههای زیستِ علمی، چنین بیپیرایه و فروتنانه، حامی و مشوقِ دیگران باشد. این رفتار، نه یک تشریفاتِ معمول، بلکه تجلیِ همراهیِ مسئولانهای بود که برای همیشه در ذهن من ماندگار شد.
* پیوند اندیشه ومروت
شاید همین خصلت، یعنی پیوند زدن اندیشه و مروّت، از او شخصیتی متمایز ساخته بود. در فضای ما، کم نیستند کسانی که یا اهل فکرند و از آدمها دور میمانند، یا با مردم گرماند اما در سطحِ مناسبات روزمره متوقف میشوند. استاد خلیلی از معدود کسانی بود که ژرفاندیشی را با مراقبت انسانی جمع کرده بود. هم در مسائل بنیادینِ ایران میاندیشید و هم رنج فرد مقابل را جدی میگرفت. هم به نهاد علمی و مسئله علم حساس بود و هم در یک گفتوگوی کوتاه، میتوانست امید از دسترفتهای را به انسانی بازگرداند.
* بی مهری
زندگی حرفهای او نیز، چنانکه درباره بسیاری از اهل اندیشه در این سرزمین رخ داده، خالی از بیمهری نبود. قدر او آنگونه که باید دانسته نشد و در مسیر شغلیاش نیز با نادیدهگرفتنها و محرومیتهایی روبهرو شد بهگونهای که با وجود سهم برجستهاش در شکلگیری پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، مجال ادامه کار در همان نهاد از او گرفته شد.
اما این بیمهریها، نه او را از جستوجوی فکریاش منصرف کرد و نه از وقار و استغنای درونیاش کاست. در سالهایی که میتوانست به تلخی یا انزوا تن دهد، همچنان اهل مطالعه، گفتوگو، پرسش و مشارکت در نهادهای علمی باقی ماند؛ گویی برای او اصل، نه موقعیت رسمی، بلکه وفاداری به امر اندیشیدن بود.
* زیست دوباره با خود
آخرین سخنی که از او در ذهن من مانده نیز، باز نشانه همان روح راهنماست. مضمون حرفش این بود که درباره احساسات و اندیشههایم بنویسم؛ درباره خودم، درباره اینکه در مواجهه با یک موضوع چه بر من گذشته، چرا احساسی پدید آمده و چرا فکری در ذهنم شکل گرفته است؛ زیرا از این راه، انسان میتواند «نوعی زیستنِ دوباره با خویش» را تجربه کند. این توصیه، در ظاهر ساده است، اما در عمق خود حاصل سالها تأمل در نسبت میان تجربه، فهم، خودآگاهی و نوشتن است.
* گفتوگوی مسئولانه
فقدان استاد اسمعیل خلیلی فقط فقدان یک پژوهشگر یا یک عضو فعال اجتماع علمی جامعهشناسی نیست. فقدانِ نوعی منش است: منشِ اندیشیدنِ بیهیاهو، گفتوگوی مسئولانه، دقت در زبان، وفاداری به مسئلههای بنیادی، و مهربانیِ بیادعا. او از آن دست آدمهایی بود که نبودنشان فقط یک خلأ عاطفی ایجاد نمیکند؛ معیاری را هم از برابر چشم ما برمیدارد. بااینحال، یاد او همچنان در خاطره دوستان و همکارانش زنده خواهد ماند؛ نه فقط به سبب آنچه نوشت و گفت، بلکه به سبب کیفیت حضوری که در زندگی دیگران داشت.
اگر بخواهم در یک جمله او را به یاد بیاورم، میگویم: اسمعیل خلیلی از آن معدود انسانهایی بود که هم به ایران میاندیشید، هم به علم، و هم به آدمهایی که در کنار او ایستاده بودند.