2021/08/04
۱۴۰۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد
قطار ناکجاآباد/ واسطه‌ایم در وصال

قطار ناکجاآباد/ واسطه‌ایم در وصال

بهار اصلانی-طنزنویس

در اردوگاه آشویتس مشغول خارج کردن خاکستر اجساد از کوره بودیم که صدای افسر اس‌اس از بلندگوی اردوگاه پخش شد. اسم یکی از همکارانم را صدا می‌کرد و می‌گفت برادر و زن ‌برادرش آمده‌اند برای ملاقات! داشتم با خودم فکر می‌کردم لابد خیلی دوستش دارند که ریسک کرده‌اند و آمده‌اند ملاقات، چون اصلاً مرسوم نبود کسی برای دیدن کسی به این سیاهچاله تاریخ قدم بگذارد؛ اما همکارم با شنیدن ماجرا مانند اسپند روی آتش از جا پرید و به ما و افسران اس‌اس التماس کرد تا او را مخفی کنیم. علت را که جویا شدیم گفت: «ما یه خبطی کردیم و برای این داداشمون رفتیم خواستگاری، اونجا هم یه شِکَری خوردیم و گفتیم داداشمون پسر خوب و زحمت‌کشیه. البته هیچ تظاهر و دروغی در کار نبود. خود واقعیمون بودیم. سرِ نون خامه‌ای طبق عادت دعوا کردیم و خواهرم صورت من رو چنگ انداخت. بابامون اونقدر چایش رو هورت کشید که صدا به صدا نمی‌رسید. مامانم کارنامه‌های دوران تحصیل برادرم رو آورد و به خانواده عروس گفت که برادرم همه دروسش رو تجدید می‌آورده و تابستون پاس می‌کرده و از افتخارات رزومه‌اش اینه که پرورشی رو تک ماده کرده. وقتی هم پدر عروس پرسید داماد چی‌کاره است؟ گفتیم کارمنده، ولی چون حقوق کارمندی کفاف هزینه‌ها رو نمی‌ده، بعد از کار تا ساعت یکِ شب مسافرکشی می‌کنه ولی چون شب‌ها مسافر نیست، درآمدش کمه و مجبوره ساعت یک تا پنج بره دزدی. از پنج تا هفت که دوباره باید بلند شه بره سر کار چون زمانش برای استراحت کمه، هروئین مصرف می‌کنه که عمیق‌تر استراحت کنه. اتفاقاً از دست‌ودل‌بازی برادرم هم گفتیم که از همون هروئینی که برای مصرف شخصیش می‌خره، کل محل رو هم ساپورت می‌کنه. پدربزرگم اومد حرف بزنه اما نشد، چون دندون مصنوعیش پرت شد وسط خونه و مادر عروس حالش بد شد؛ البته آب قند خورد و حالش جا اومد. خلاصه همه‌چیز خوب پیش رفت. ما فکر همه‌چیز رو کرده بودیم و عاقد هم همراهمون بود. دخترشون رو همون‌جا عقد کردیم. فقط مشکل اینجاست که از اون موقع هر بار عروس و دوماد بحثشون می‌شه عروسمون میاد سراغ من و میگه تو گفتی این پسر خوبیه و من رو به خاک سیاه نشوندی.»
افسر اس‌اس گفت: «می‌فهممت. من هم هربار دو نفر رو به هم معرفی کردم، خودم بده شدم. اصلاً ادمین سایت همسرجون دات کام بودم، این‌قدر که مردم حاشیه دارند ادمین رو فروختم اومدم اینجا. حالا اون خواهرت که سرِ نون خامه‌ای صورتت رو چنگ انداخت هنوز مجرده؟» همکارم گفت: «آره چطور؟» افسر ادامه داد: پسرخاله من هم سرِ نون خامه‌ای آدم می‌کشه. فکر کنم باهم تفاهم دارند.»

 

لینک کوتاه: https://setaresobhonline.ir/content/154704/

 

دیدگاه‌ها

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.